چرا با دین اسلام مخالف هستید؟

دسامبر 3, 2008 - 4 پاسخ

این سوالی است که بسیاری از مسلمانان مطرح میکنند.

در باب پاسخ به این پرسش شاید بتوان کتابها نوشت و در واقع کتابها نوشته شده است. ا

ما بصورتی بسیار چکیده و مختصر میتوان گفت به دلیل اینکه اسلام یک انگل اجتماعی است به دلیل اینکه

  • با آزادی در تضاد است

  • با مردمسالاری در تضاد است

  • با حقوق بشر در تضاد است

  • مروج تروریسم و اندیشه کشی و اختناق است

  • مبتنی بر خرافات و مفاهیم غلط و باطل همچون توحید و معاد و نبوت است

  • عامل فقر فرهنگی و علمی و مادی است

از منافع هر انسانی برخورداری کامل از حقوق بشر و زیستن در دنیایی آزاد و در حکومتی مردمسالار و برخورداری از رفاه و زندگی شاد و آرام است. اسلام بطور جدی با این منافع شخصی و ملی و انسانی در تناقض است، بنابر این، هر انسان انساندوست، اخلاقمدار، آزادیخواهی و طرفدار حقوق بشری اساساً باید مخالف اسلام باشد، و اگر نباشد یا اسلام را نشناخته است و یا اینکه در صداقت او باید بسیار شک کرد.

از این گذشته دنیای امروز دنیای جادوگری و موهوم پرستی و خرافات نیست، دنیای امروز دنیای خردگراییست خردگرایی یعنی اصالت عقل را پذیرفتن. یعنی هر آنچه با عقلانیت در تضاد است را نپذیرفتن و قبول کردن مفاهیم و معانی تنها در صورتی که بتوانند از فیلتر عقلانیت با موفقیت عبور کنند. خردگرایی در مقابل دین خویی و ایمان تعریف میشود. خردگرایان همیشه حاضر هستند تا عقاید گذشته خود را کنار بگذارند و عقاید جدیدی را قبول کنند.

به گفته انیشتن

از لباس کهنه خود خجالت نکش، بلکه از افکار کهنه ات خجالت بکش.

به گفته آیت الله طباطبائی

پرستش به مستیست در کیش مهر          برونند زین پرده هوشیارها

به گفته برنارد شاو

این قضیه که یک انسان دیندار زندگی شادتری از یک انسان بیخدا دارد، تنها به این قضیه مربوط است که یک آدم مست از یک آدم هوشیار شاد تر است.

خردگرایان همان هوشیارانی هستند که از حمال عقاید و رسوم کهنه بودن به شدت خجالت میکشند. ما باور داریم که دانش و فلسفه امروزی به وضوح نشان میدهند که تصورات انسانهای پیشین در مورد بسیاری از مسائل از جمله، آفرینش، حیات پس از مرگ، وجود خدا ، جن، روح، فرشته، حوری و امام زمان تنها زاییده افکار انسانها بوده اند و واقعیت خارجی ندارند.

بشر امروز مطمئن است که انسان از خاک و لخته خون و تکه گوشت آفریده نشده. ما میدانیم که ادعای قران که انسان ابتدا بصورت کالبدی سفالین به روی زمین فرستاده شد و مدتها بر روی زمین ماند و شکل گرفت و بعد خداوند روح انسانی بدان دمید و انسان پدید آمد و سیب خورد و از جهنم اخراج شد، حرفی خرافی و افسانه کم کیفیتی که از منابع مشخص دیگر دزدی ادبی شده است بیش نیست.

بر این اساس و مقدمه باور داریم که ادیان تولید شده دست بشر هستند و ادیان مبتنی و پایبند به خدا در واقع بی پایه هستند زیرا خدا نیز خرافه ای بیش نیست   و به همین دلیل است که فلاسفه بسیاری در چند قرن اخیر بیخدا بودن اند و کلا خدا از فلسفه بیرون رانده شده است و فلسفه امروز جایی برای خدا در نظر نمیگیرد. همانطور که علم امروز نیز جایی برای خدا ندارد. خدا از حوضه علم و فلسفه تنها به مکاتب فکری آرمانگرا و سوفی رانده شده است، بنابر این ادیان و مذاهب اساساً اشتباه  و باطل و تقلبی هستند.

اما چرا اسلام را باید به چالش طلبید؟

در دنیا تفکرات و مکاتب فکری اشتباه و غلط بسیار وجود دارد، در واقع برای هر انسانی تنها مکتب فکری ای که خود بدان تعلق فکری دارد صحیح و درست است و بقیه مکاتب که در تضاد با آن مکتب قرار میگیرند باطل و پوچ هستند. اما آیا هر انسانی باید با تفکرات مخالف خود مخالفت کند و در راه مبارزه با آنها بکوشد؟ آیا همه انسانها باید مثل ما فکر کنند و همه مکاتب فکری و عقاید غیر از آنچه ما بدان اعتقاد داریم باید از بین بروند؟

واضح است که پاسخ این سوال منفی است، مشخصاً هر کسی حق داشتن هر اندیشه و وابستگی فکری به مکاتب فکری را دارد. اما با برخی از مکاتب فکری و تفکرات باید مبارزه کرد و باید آنها را به چالش طلبید!

آن تفکرات و مکاتب فکری، همانا مکاتب فکری تمامیت خواهی هستند که حق حیات سایر مکاتب را در خود مفروض نمیدارند و شرایط آزادی اندیشه و عقیده را به سختی به تهدید می اندازند و همانا اسلام از آن دسته از مکاتب است که به شدت دگر اندیش کش و آزادی ستیز است.

یکی از اساسی ترین مشکل اصلی ایران اسلام است که همچون سرطانی در جان و روان مردم سرزمین ما ریشه دوانده است. مطالعه مختصری اما منصفانه از تاریخ اسلام در ایران به خوبی نشان میدهد که اسلام جز نکبت و تباهی چیزی به بار نیاورده است. اسلام مکتبیست که پیاده شدن آن و حتی قسمتهای اندکی از آن هر اجتماع را به سرعت به سوی استبداد و خردستیزی و نابودی و فقر مادی و معنوی میبرد.

مردمسالاری امروز بهترین نوع حکومت است  و پیاده شدن دموکراسی در اجتماعی که در دوران پیشا مدرن خود به سر میبرد محال است بنابر این برای رسیدن به مردمسالاری ابتدا باید به دوران مدرن وارد شد  بزرگترین مانع در راه مدرنیسم در ایران دین اسلام و مذهب شیعه بطور مشخص است. باید میان زندگی در سرزمینی آزاد و مردمسالار و مدرن و برخورداری از حقوق بشر از یک طرف و اسلام از طرف دیگر، یکطرف را انتخاب کرد. ما طرف دوم را انتخاب نخواهیم کرد.

مسلمانان حدود یک و دو دهم میلیارد جمعیت دارند و میتوان گفت از هر 5 نفر در جهان یک نفر مسلمان است که حدود 20 درصد جامعه جهانی را تشکیل میدهند.

البته تخریب جمعیت مسلمانان بطور گسترده ای از مراجع مختلف متفاوت است بنابر این جمعیت مسلمانان را باید از منابع مختلف بررسی کرد:

0.700 billion or more, Barnes & Noble Encyclopedia 1993
0.817 billion, The Universal Almanac (1996)
0.951 billion, The Cambridge Factfinder (1993)
1.100 billion, The World Almanac (1997)
1.200 billion, CAIR (Council on American-Islamic relations) (1999)

اما این همه مسلمان در پیشرفت جهانی که در آن زندگی میکنند چه نقشی دارند؟

جمعیت یهودیان در دنیا حدود 13 الی 14 میلیون نفر است. از سال 1901 که اولین جایزه نوبل داده شد، از میان 720 جایزه نوبلی که تا به امروز به اشخاص تعلق گرفته بیش از 130 جایزه به یهودیان که حدود 0.3 درصد جمعیت دنیا را تشکیل میدهند تعلق گرفته است اما مسلمانان با این جمعیت بسیار زیادشان تنها تعداد بسیار اندکی جایزه نوبل تا به امروز برده اند که از اتفاق آن جایزه ها هم  اکثرا ارتباطی با علم نداشته اند از جمله جوایز صلحی که انور السادات، یاسر عرفات و شیرین عبادی برده اند. بنابر این مسلمانان در دنیا از لحاظ علمی بسیار عقب مانده هستند و به بیان دیگر اسلام تنها میان ملت هایی که از لحاظ علمی عقب مانده هستند قدرت ماندن را داشته است. ما خوب میدانیم که مغز ها و نخبگان علمی کشور ما همگی به دلیل شرایط بد و اسلامی مملکت ما باید کشور را ترک گفته و به کشورهای جهان اول بروند تا بتوانند از نبوغ خود استفاده کنند. بنابر این عامل اصلی این عقب ماندگی و فقر فرهنگی، علمی کشور ما اسلام است. اسلام ملت مارا به خواب برده و مارا محکوم به داشتن عقب مانده ترین حکومت دنیا کرده است.

نگاهی اجمالی به جوامع بشری نشان میدهد که میزان خرد و دانش و آزادی  از یکطرف و  اسلام از طرف دیگر همواره نسبت ثابتی دارد. یعنی هرجا آزادی و دانش و خرد بیشتر است اسلام کمتر است و هرجا اسلام بیشتر است آزادی و دانش و خرد کمتر است. اسلام تنها در شرایط غیر برابر و در شرایط اختناق است که میتوان وجود فعال داشته باشد و این رابطه ای دوطرفه است بین اسلام و اختناق که هردو لازم و ملزوم یکدیگرند.

مشکلات ایران و در خطر افتادن منافع شخصی و اجتماعی مردم ایران که در مورد آنها سخن رانده شد، را تنها بر گردن آخوند ها و دستگاه خلافت خمینی انداختن تنها سطحی نگری و طفره از کنار واقعیت هاست. مشکل ایران آخوند نیست، بلکه اسلام است.

ایمان چیست ؟ ایمان را چگونه می توان تعریف نمود!

نوامبر 22, 2008 - پاسخی بگذارید

1. این ایده که چیزی درست است، تنها به دلیل اینکه ما امیدواریم درست باشد.

2. این قضیه که چیزی درست است، حتی اگر مدرکی برای پشتیبانی آن وجود نداشته باشد.

3. این باور که چیزی درست است، حتی اگر مدارکی علیه آن وجود داشته باشد.

ایمان یک کلمه است که بصورت متداول و کلی به عقاید دینی و بصورت جزئی به قبول کردن اصول دینی و تعصبات و جهالتهای آن است. همینطور میتوان ایمان را اعتقاد به متن و باطن عقاید و مفاهیم مذهبی و دینی دانست.

نیچه در باب ایمان میگوید، یک گذار اتفاقی به دیوانه خانه نشان میدهد که ایمان هیچ چیز را اثبات نمیکند. البته ایمان، تابحال نتوانسته است کوه های واقعی را تکان دهد، اما میتواند کوه ها را جایی که قرار ندارند قرار دهد. ایمان یعنی اینکه صبر نکنیم تا ببینیم چه چیزی درست است.

میلیونها انسان امروز به اینکه هیچ خدایی جز الله وجود ندارد و محمد پیامبر اوست ایمان دارند و هر روز بارها شهادت میدهند که به این دو چیز ایمان دارند. چند قرن پیش نیوتون دانشمند بزرگ یهودی قوانین جاذبه را کشف کرد و تئوریهایی در این باب ارائه کرد، از آن دوران تا به این دوران تئوریهای نیوتون پابرجا هستند، آیا میبینید که اشخاصی روزی ده بار بگویند ما شهادت میدهیم که قوانین جاذبه درست است و نیوتون کاشف جاذبه است؟

آیا لازم است برای اینکه قوانین جاذبه حفظ شوند انسانهایی به خود بمب ببندند و مخالفان این قوانین را نابود کنند؟ آیا لازم است که میلیاردها میلیارد بودجه ملتها خرج شود برای گسترش قوانین جاذبه نیوتون؟ آیا اگر کسانی با قوانین جاذبه نیوتون مخالفت کند، طرفداران قوانین نیوتون آنها را لعنت میکنند و یا میکشند؟ آیا اگر کسی به قوانین نیوتون اعتقاد داشته باشد و بعد عقیده اش عوض شود به او میگویند خائن و مرتد؟ پاسخ این سوالهای ساده نه است اما چرا؟ چون جاذبه بر استدلال و منطق و قوانین علمی پایدار است، کسی به قوانین نیوتون ایمان ندارد، این قوانین امروز درست هستند و فردا ممکن است درستی آنان زیر سوال برود اما در مقابل مفاهیمی که به آنها باید «ایمان» آورد، مشتی تخیلات و حرفهای کودکانه و بی اساس و غیر علمی و حتی در بسیاری از موارد ضد علمی هستند. مثلا شما باید اعتقاد داشته باشید که طبق گفته قرآن حضرت سلیمان با سوسک و مورچه و جانوران صحبت میکرده است و آنها به سلام و صلوات و ذکر خداوند مشغول هستند. یا اینکه مثلا یونس در شکم ماهی زندگی کرده است و یا حضرت آدم از آسمان روی زمین افتاده است و بشر اینگونه خلق شده است!

و چون این مفاهیم بی پایه و اساس هستند و کاملا ماهیت آنها برای خردگرایان روشن است، خداپرستان مجبور هستند که برای حفظ این مقدسات خود کودکانه و لجوجانه روزی 100 بار بگویند من شهادت میدهم خدایی وجود دارد و الله تنها خدا است و محمد پیامبر اوست، در حالی که اگر استناد و دلیل روشنی برای این ادعاهای مسخره وجود داشت دیگر اینقدر نیاز به تکرار و لجاجت باقی نمیماند. مذهبیون با تکرار و دخیل کردن احساساتی همچون عشق و ترس، خرد خود و دیگران را تضعیف میکنند و تلاش میکنند به مزخرفات و باورهای خرافی علی رغم نابخردانه بودنشان باور داشته باشند. در هر دفاعی که از ایمان و دین میشود حمله ای نیز به خرد و عقلانیت صورت میگیرد. امانوئل کانت تمام کوشش خود را در آثار فلسفه دینی خود برای نشان دادن اینکه با خرد و استدلال نمیتوان خدا و وجودش را شناخت، انجام داد تا به قول خود «جایی برای ایمان بوجود آید».

بنابر این میتوان گفت ایمان داشتن یعنی اعتقاد بدون دلیل داشتن. شما وقتی به چیزی ایمان دارید که نه برای آن مدرکی دارید نه علت و استدلال معتبری. باور داشتن و اعتقاد داشتن و ایمان داشتن باهم بسیار متفاوت هستند. یک دانشمند مدتها بعد از مطالعه و تحقیق فرضیه هایی را ایجاد میکند و وقتی با انجام آزمایشهای متعدد و مختلف درستی این فرضیه ها را آزمایش میکند و بعد از اینکه فرضیه یا نظر خود را مستدل کرد به آن مفهوم جدید که این دانشمند ایجاد کرده است نظریه گفته میشود. نظریه ها با تئوریهای مختلف دیگر باید همخوانی داشته باشند و الا از مقام نظریه بالاتر نخواهند رفت. اگر هیچ دلیل محکم و تئوری ای علیه یک نظریه وجود نداشته باشد به آن نظریه تئوری گفته میشود. تئوری بالاترین مقامیست که یک مفهوم میتواند داشته باشد. در دنیای علم «حقیقت مطلق» و «قانون محض»  یا هر نوع قطعیت دیگری وجود ندارد خیلی از چیزها مثل سرعت نور و قوانین حرکتی نیوتون تئوری هستند و نه حقیقت. اما مفاهیم دینی اینگونه هستند که یک انسان سود جویی آنها را مطرح میکند و نه لازم است که آنها را اثبات کند نه چرا و چگونگی آنها را اعلام کند و نه غیره و یک مشت باورمند به آنها نه به چشم فرضیه یا نظریه یا تئوری بلکه به چشم حقایق و قوانینی که در مورد آنها حتی نباید شک کرد ایمان می آورند و از شک کردن به آنها نیز در هراسند.

هر انسان خردمند و سالم مغزی برای باورهای خود به دنبال شواهد و مستندات و یا حداقل دلایل و استدلالهای معتبر میگردد و تنها به چیزهایی باور پیدا میکند که آنها را از فیلتر خرد خود عبور داده باشد. اما مذهبیون از شما میخواهند که بدون وجود شواهد و مدارک معتبر  به باورهای نابخردانه آنها همچون وجود خدا، روح، جن، امام زمان و غیره ایمان بیاورید، و سعی میکنند با وعده های سر خرمن بهشتی خود و همچنین ترساندن شما از داستانهای مسخره آتش جهنم شما را گول بزنند و خرد شما را کور کنند تا شما نیز بتوانید به اباطیل آنها باورمند باشید. مسئله در آنجا بغرنج تر میشود که ایمان علاوه بر «باورمند بودن بدون وجود دلایل و شواهد» است، بلکه «انکار شواهد و دلایل موجود علیه باورهایی که مومنان به آنها ایمان دارند» نیز هست، انسان مومن مدارک و شواهد علیه باورهای خود را نیز کودکانه رد میکند و نسبت به آنها شک گرا نیست.

جایگاه ایمان اینچنین است. بعضی وقت ها هست که یکسری مفاهیم غلط به ارزش تبدیل میشوند. مثلا بعضی وقتها هرکس بتواند با زرنگی و ضایع کردن حقوق دیگران نوبت خود را در یک صف جلو بیاندازد، بعضی ها او را تمجید میکنند و زرنگی و زیرکی وی را تحسین میکنند. در مورد ایمان که برابر با جهالت و نادانی است نیز چنین اتفاقی بین مذهبیون افتاده است. مسیحیان بی پرده از ایمان کور صحبت میکنند و میگویند شما نباید زیاد از مغز استفاده کنید، با عشق مسیح را درک کنید. در نوحه خوانی های شیعیان شنیدم که خطاب به امام حسین میگفت «سر از تنم جدا کنی، چون و چرا نمیکنم». اینگونه جلوه میکنند که هرکس نادان تر و گوسفند تر است انسان والاتر و برتری است اما اگر ارزش انسانی را بر خرد و عقلانیت و تفکر وی بدانیم و قبول کنیم هرکس به اندازه ای انسان است که می اندیشد، مومنین واقعی و کسانی که از ایمان بالایی برخوردار هستند معمولا بیخرد ترین انسانها هستند.

نظر مارتین لوتر از کسانی که در پروتستانتیزم مسیحیت اگر نه نقش اول، حداقل از مهمترین نقش ها را بازی کرده است در مورد بکار بردن خرد و عقلانیت در مفاهیم دینی، شاید بتواند بیش از هر چیز به ما کمک کند تا ماهیت ایمان را و عقل ستیزی اش را بیشتر درک کنیم. مارتین لوتر خرد را «عروس شیطان»، «فاحشه زیبا»، «بزرگترین دشمن خدا»، خوانده است، گفته است «برای مسیحی بودن شما باید چشم خرد را از حدقه در بیاورید» و نوشته است «بر روی زمین در میان تمام خطرات، هیچ چیز به اندازه خردی بارور و زیرک خطرناک نیست، بویژه اگر این خرد بخواهد به مسائل روحانی که مربوط به روح  و خدا هستند وارد شود، زیرا آموختن خواندن و سواد به یک خر از هدایت کردن چنین خردی به راه راست، بسیار ممکن تر است. خرد را باید گول زد، کور کرد و سر انجام نابود کرد. ایمان باید تمام خرد را، احساس (دریافت حسی از محیط)، فهم و هرچه را که میبیند پایمال کند و از دید خارج کند، و هیچ نخواهد بداند بجز کلام خدا .

و البته گفته مارتین لوتر در مورد کوپرنیکوس، کسی که تئوری مرکزیت زمین را رد کرد و ادعا کرد زمین دور خورشید میگردد و مرکز کائنات نیست نیز برای نشان دادن تفاوت ایمانگرایی و خردگرایی خالی از لطف  نیست، مارتین لوتر گفته است «این احمق (کوپرنیکوس) میخواهد تمام دانش ستاره شناسی را برعکس کند، اما کتاب مقدس به ما میگوید که یوشع به خورشید فرمان داد که بایستد نه به زمین».

اگر ایمان و خرد را بتوان با مقداری عددی سنجید، حاصلضرب ایمان و عقل عددی ثابت خواهد بود یعنی هرچقدر ایمان بیشتر باشد عقل کمتر و هرچقدر عقل بیشتر باشد ایمان کمتر خواهد بود، عقل و علم دو روشنی مزاحم برای ایمان و دین هستند. هیچ حقیقت علمی مطلقی در دنیا وجود ندارد و هر نظریه علمی ممکن است روزی غلط از آب در بیاید، خود این ادعا هم در این قضیه استثنا نیست و ممکن است این ادعا هم غلط از آب در بیاید. این به این معنی نیست که مفاهیم بی پایه و بی اساس هستند، بشر با استفاده و اتکا به تئوریها و همین مفاهیم علمی کارهای فوق العاده بزرگی انجام داده و انجام خواهد داد، بنابر این تئوریها ملاک عمل و ادراک هستند. مذهبیون به این نوع دید عادت ندارند و فکر میکنند باید به مفاهیم ایستای دینی اعتقاد داشت در حالی که همین مفاهیمی که ما به آنها تئوری میگوییم اما آنهارا حقیقت مطلق نمیدانیم هزاران و هزاران بار از آن مفاهیمی که مذهبیون به آنها ایمان مطلق دارند و آنها را حق و حقیقت مطلق میدانند محکم تر و با پایه تر و مستند تر است چون روش تفکر ما روش علمی است نه روش تخیلی و سوفسطایی دینی!

خردگرایی در مقابل دین خویی تعریف میشود و فرق یک خردگرا با یک دین خو در همین مسئله ایمان نهفته است.

نحوه تولد امام زمان

نوامبر 16, 2008 - پاسخی بگذارید

یکی از مسخره ترین باورهای تشیع اعتقاد به امام زمان است، متن زیر از یکی از کتابهای محدثین شیعه نقل میشود که بدنیا آمدن این امام را از منابع دیگر شیعی بیرون کشیده است.شیعیان این مزخرفات را با نام تاریخ قبول میکنند

صفحه 1044 باب چهاردهم( در تاريخ امام دوازدهم حجه الله علي عباده و بقيه في بلاده كاشف الاحزان )(و خليفه الرحمن حضرت حجه بن الحسن صاحب الزمان «ص»)( مادامت السموات و الارض و كرالا الجديدان و در آن چند فصل است )( فصل اول ) در بيان ولادت با سعادت حضرت صاحب الزمان (ع) و احوال والده ماجده آن حضرت ……و ذكر بعضي اسماء و القاب شريفه و شمائل مباركه آن جناب است. علامه مجلسي ره در جلاءالعيون فرموده :اشهر در تاريخ ولادت شريف آن حضرت آنست كه در سال 255 هجرت واقع شد و بعضي پنجاه و شش و بعضي پنجاه و هشت نيز گفته اند و مشهور آنست كه روز ولادت شب جمعه پانزدهم ماه شعبان بود و بعضي هشتم شعبان هم گفته اند و باتفاق ولادت آن جناب در سر من راي واقع شد ، و باسم و كنيت با حضرت رسالت «ص» موافق است و در زمان غيبت اسم آن جناب مذكور ساختن جائز نيست و حكمت آن مخفي است و القاب شريف آنجناب : مهدي و خاتم ومنتظر و حجه و صاحب است . ابن بابويه و شيخ طوسي بسندهاي معتبر روايت كرده اند از بشر بن سليمان برده فروش كه از فرزندان ابوايوب انصاري بود و از شيعيان خاص امام علي نقي (ع) و امام حسين عسگري(ع) و همسايه ايشان بود در شهر سر من راي گفت كه روزي كافور خادم امام علي نقي (ع) بنزد من آمد و مرا طلب نمود ، چون بخدمت آن حضرت رفتم و نشستم فرمود كه تو از فرزندان انصاري ، ولايت و محبت ما اهل بيت هميشه در ميان شما بوده است از زمان حضرت رسول «ص» تا بحال و پيوسته مورد اعتماد ما بوده ايد و من تو را اختيار ميكنم و مشرف ميگردانم بتفصيلي كه بسبب آن بر شيعيان سبقت گيري در ولايت ما و تو را برازهاي ديگر مطلع ميگردانم و بخريدن كنيزي ميفرستم ، پس نامه پاكيزه نوشتند بخط فرنگي و لغت فرنگي و مهر شريف خود بر آن زدند و كيسه زري بيرون آوردند كه در آن دويست و بيست اشرفي بود ، فرمودند بگير اين نامه و زر را و متوجه بغداد شو و در چاشت فلان روز بر سر جسر حاضر شو چون كشتيهاي اسيران بساحل رسد جمعي از كنيزان در آن كشتيها خواهي ديد و جمعي مشتريان از وكيلان امراء عباسي و قليلي از جوانان عرب خواهي ديد كه بر سر اسيران جمع خواهند شد ، پس از دور نظر كن به برده فروشي كه عمرو بن يزيد نام دارد و در تمام روز تا هنگاميكه از براي مشتريان ظاهر سازد كنيزكي را كه فلان و فلان صفت دارد و تمام اوصاف او را بيان فرمود جامه حرير آكنده پوشيده است و ابا و امتناع خواهد نمود كنيز از نظر كردن مشتريان و دست گذاشتن ايشان به او ، و خواهي شنيد كه از پس پرده صداي رومي از او ظاهر ميشود . پس بدانكه بزبان رومي ميگويد : واي كه پرده عفتم دريده شد ،پس يكي از مشتريان خواهد گفت كه من سيصد اشرفي ميدهم بقيمت اين كنيز ، عفت او در خريدن ، مرا راغبتر گردانيد . پس آن كنيز بلغت عربي خواهد گفت به آن شخص كه : اگر بزي حضرت سليمان بن داود ظاهر شوي و پادشاهي او را بيابي من بتو رغبت نخواهم كرد مال خود را ضايع مكن و بقيمت من مده ، پس آن برده فروش گويد كه من براي تو چه چاره كنم كه به هيچ مشتري راضي نميشوي و آخر از فروختن تو چاره اي … صفحه 1045 كه چه تعجيل ميكني البته بايد مشتري بهم رسد كه دل من باو ميل كند و اعتماد بر وفا و ديانت او داشته باشم ، پس در اين وقت تو برو بنزد صاحب كنيز و بگو نامه اي با من هست كه يكي از اشراف و بزرگواران از روي ملاطفت نوشته است بلغت فرنگي و خط فرنگي و در آن نامه كرم و سخاوت و وفاداري و بزرگواري خود را وصف كرده است ، اين نامه را بان كنيز بده كه بخواند اگر بصاحب اين نامه راضي شود من از جانب آن بزرگوار وكيلم كه اين كنيز را از براي او خريداري نمايم . بشر بن سليمان گفت كه آنچه فرموده بود همه را بعمل آوردم چون كنيز در نامه نظر كرد بسيار گريست و گفت بعمر بن يزيد كه مرا بصاحب اين نامه بفروش و سوگند هاي عظيم ياد كرد كه اگر مرا به او نفروشي خود را هلاك ميكنم پس با او در باب قيمت گفتگوي بسيار كردم تا آنكه به همان قيمت كه حضرت امام علي نقي (ع) به من داده بودند خريدم پس زر را دادم و كنيز را گرفتم و كنيز شاد و خندان شد و با من ميامد بحجره اي كه در بغداد گرفته بودم ، و تا به حجره رسيد نامه امام را بيرون آورد و ميبوسيد و بر ديده ها ميچسبانيد و بروي ميگذاشت و ببدن ميماليد ، پس من از روي تعجب گفتم نامه اي را ميبوسي كه صاحبش را نميشناسي ، كنيز گفت اي عاجز كم معرفت به بزرگي فرزندان و اوصياي پيغمبران ، گوش خود را به من بسپار و دل براي شنيدن سخن من فارغ بدار تا احوال خود را براي تو شرح دهم : من مليكه دختر يشوعاي فرزند قيصر پادشاه رومم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن الصفا وصي حضرت عيسي (ع) است ترا خبر دهم بامر عجيب : بدانكه جدم قيصر خواست كه مرا به عقد فرزند برادر خود در آورد در هنگاميكه سيزده سال بودم پس جمع كرد در قصر خود از نسل حواريون عيسي و از علماي نصاري و عباد ايشان سيصد نفر و از صاحبان قدر و منزلت هفتصد كس و از امراي لشگر و سرداران عسگر و بزرگان سپاه و سركرده هاي قبائل چهار هزار نفر ، و فرمود تختي حاضر ساختند كه در ايام پادشاهي خود به انواع جواهر مرصع گردانيده بود و آن تخت را بروي چهل پايه تعبيه كردند و بتها و چليپاهاي خود را بر بلنديها قرار دادند و پسر برادر خود را در بالاي تخت فرستاد . چون كشيشان انجيلها را بر دست گرفتند كه بخوانند بتها و چليپاها سرنگون همگي افتادن بر زمين و پاهاي تخت خراب شد و تخت بر زمين افتاد و پسر برادر ملك از تخت بزير افتاد و بيهوش شد و در آن حال رنگ هاي كشيشان متغير شد و اعضايشان بلرزيد ، پس بزرگ ايشان بجدم گفت : اي پادشاه ما را معاف دار از چنين امري كه بسبب آن نحوستهاي روي نمود كه دلالت ميكند بر اينكه دين مسيحي بزودي زائل گردد . پس جدم اين امر را بفال بد دانست و گفت به علما و كشيشان كه اين تخت را بار ديگر بر پا كنيد و چليپاها را بجاي خود قرار دهيد و حاضر ..

صفحه 1046 نمود و نحوست اين برادر و آن برادر برابر بود و سر اين كار ندانستند كه اين را از سعادت سروري است نه نحوست آن دو برادر . مردم متفرق شدند و جدم غمناك بحرم يراي بازگشت و پرده هاي خجالت درآويخت ، چون شب شد بخواب رفتم در خواب ديدم كه حضرت مسيح و شمعون و جمعي از حواريين در قصر جدم جمع شدند و منبري از نور نصب كردند كه از رفعت بر آسمان سر بلندي ميكرد و در همان موضع تعبيه كردند كه جدم تخت را گذاشته بود . پس حضرت رسالت پناه محمد «ص» با وصي و دامادش علي بن ابي طالب (ع) و جمعي از امامان و فرزندان بزرگواران ايشان قصر را بقدوم خويش منور ساختند پس حضرت مسيح بقدوم ادب از روي تعظيم و اجلال باستقبال حضرت خاتم الانبياء «ص» شتافت و دست در گردن مبارك آن جناب در آورد پس حضرت رسالت پناه «ص» فرمود كه يا روح الله آمده ايم مليكه فرزند وصي تو شمعون را براي اسين فرزند سعادتمند خود خواستگاري نماييم و اشاره فرمود بماه برج امامت و خلافت حضرت امام حسن عسگري (ع) فرزند آن كسي كه تو نامه اش را به من دادي حضرت نظر افكند بسوي شمعون و فرمود شرف دو جهاني بتو روي آورده ، پيوند كن رحم خود را برحم آل محمد «ص» پس شمعون گفت كه كردم . پس همگي بر آن منبر بر آمدند . حضرت رسول «ص» خطبه اي انشا فرمودند و با حضرت مسيح مرا به حسن عسگري «ع»عقد بستند و حضرت رسول «ص» با حواريون گواه شدند . چون از آن خواب سعادت ماب بيدار شدم از بيم كشتن ، آن خواب را براي جدم نقل كردم[احتمالا "نكردم" صحيح است ] و اين گنج رايگان را در سينه پنهان داشتم و آتش محبت آن خورشيد فلك امامت روز بروز در كانون سينه ام مشتعل ميشد و سرمايه صبر و قرار مرا به باد فنا ميداد تا بحدي كه خوردن و آشاميدن بر من حرام شد و هر روز چهره كاهي ميشد و بدن ميكاهيد و آن عشق نهاني در بيرون ظاهر ميگرديد ، پس در شهرهاي روم طبيبي نماند مگر آنكه جدم براي معالجه من حاضر كرد و از دواي درد من از او سوال كرد و هيچ سودي نميداد ، چون از علاج درد من مايوس ماند روزي به من گفت اي نور چشم من آيا در خاطرت چيزي و آرزويي در دنيا هست كه براي تو بعمل آورم ؟ گفتم اي جد من در هاي فرج بروي خود بسته ميبينم . اگر شكنجه و آزار از اسيران مسلمان كه در زندان تواند دفع نمايي و بندها و زنجيرها از ايشان بگشايي و ايشان را آزاد كني اميدوارم كه حضرت مسيح و مادرش عافيتي به من بخشند ، چون چنين كرد اندك صحتي از خود ظاهر ساختم و اندك طعامي تناول نمودم پس خوشحال و شاد شد و ديگر اسيران مسلمان را عزيز و گرامي داشت . بعد از چهارده شب در خواب ديدم كه بهترين زنان عالميان فاطمه زهرا سلام الله عليها بديدن من…

شماره صفحه : 1047 آمد و حضرت مریم با هزار کنیز از حوریان بهشت در خدمت آن حضرت بودند پس مریم گفت این خاتون بهترین زنان و مادر شوهر تو امام حسن عسگری «ع» است پس بدامنش درآویختم و گریستم و شکایت کردم که امام حسن بمن جفا می کند و از دیدن من ابا می نماید. آن حضرت فرمود که چگونه فرزند من بدیدن تو بیاید و حال آنکه بخدا شرک می آوری و بر مذهب ترسائی و اینک خواهرم مریم دختر عمران بیزاری می جوید بسوی خدا از دین تو، اگر میل داری که حق تعالی و مریم از تو خوشنود گردند و امام حسن عسگری بدیدن تو بیاید بگو : اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله چون باین دو کلمه طیبه تلفظ نمودم حضرت سیده النساء مرا بسینه خود چسبانید و دلداری فرمود و کفت اکنون منتظر آمدن فرزندم باش که من او را به سوی تو می فرستم. بیدار شدم و آن دو کلمه طیبه را بر زبان می راندم و انتظار ملاقات گرامی آن حضرت می بردم، چون شب آینده در آمد بخواب رفتم خورشید جمال آن حضرت طالع گردید گفتم ای دوست من بعد از آنکه دل را اسیر محبت خود گردانیدی چرا از مفارقت جمال خود مرا چنین جفا دادی فرمود که دیر آمدن من بنزد تو نبود مگر برای آنکه مشرک بودی اکنون که مسلمان شدی هر شب بنزد خواهم بود تا آنکه حق تعالی ما و تو را در ظاهر بیکدیگر برساند و این هجران را بوصال مبدل گرداند . از آن شب تا حال یکشب نگذشته است که درد هجران مرا بشربت وصال دوا نفرماید ، بشر بن سلیمان گفت : چگونه در میان اسیران افتادی گفت مرا خبر داد امام حسن عسگری «ع» در شبی از شبها که در فلان روز جدت لشگری بجنگ مسلمانان خواهد فرستاد پس از عقب ایشان خواهد رفت ، تو خود را در میان کنیزان و خدمتکاران بینداز بهیئتی که تو را نشناسد و از پی جد خود روانه شو و از فلان راه برو ، چنان کردم طلایه لشگر مسلمانان بما برخوردند و ما را اسیر کردند و آخر کار من آن بود که دیدی و تا حال کسی بغیر تو ندانسته که در دختر پادشاه رومم و مردی پیر که در غنیمت من بحصه او افتادم از نام من سئوال کرد گفتم نرجس ، گفت این نام کنیزان ایت ، بشر گفت : این عجب است که تو از اهل فرنگی و زبان عربی را نیک می دانی؟ گفت از بسیاری محبتی که جدم نسبت به من داست می خواست مرا بیاد گرفتن آداب حسنه بدارد زن مترجمی را که به زبان فرنگیو عربی هر دو می دانست مقرر کرده بود که هر صبح و شام می آمد و لغت عربی بمن می آموخت تا آنکه زبانم باین لغت جاری شد. بشر گوید : که من او را بسر من رای بردم بخدمت امام علی نقی «ع» رسانیدم ، حضرت کنیزک را خطاب کرد که چگونه حق سبحانه و تعالی بتو نمود عزت دین اسلام را و مذلت دین نصاری را وشرف و بزرگواری محمد و اولاد او را ؟ گفت چگونه وصف کنم برای تو چیزی را که تو از من شماره صفحه : 1048 رسول الله ، حضرت فرمود که می خواهم تو را گرامی دارم ، کدامیک بهتر است نزد تو ، اینک ده هزار اشرفی بتو دهم یا ترا بشارت دهم بشرف ابدی ؟ گفت بشارت بشرف را می خواهم و مال نمی خواهم ، حضرت فرمودند که بشارت باد ترا بفرزندی که پادشاه مشرق و مغرب عالم شود و زمین را پر از عدل و داد کند بعد از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد ، گفت این فرزند از کی بوجود خواهد آمد؟ فرمود : از آن کسی که حضرت رسالت «ص» ترا برای او حواستگاری کرد ، از او پرسید که حضرت مسیح و وصی او ترا بعقد که در آورد؟ گفت بعقد فرزند تو امام حسن عسگری «ع» حضرت فرمود که آیا او را می شناسی ؟ گفت : از آن شبی که بدست بهترین زنان مسلمان شده ام شب نگذشته است که او بدیدن من نیامده باشد ، حضرت کافور خادم را طلبید و گفت برو وخواهرم حکیمه خاتون را طلب کن ، چون حکیمه داخل شد حضرت فرمود که این آن کنیز است که می گفت ، حکیمه خاتون او را در بر گرفت وبسیار نوازش کرد و شاد شد ، حضرت فرمود که ای دختر رسول خدا ائ را ببر بخانه خود واجبات و سنتها را با را باو بیاموز که ام زن حسن عسگری و مادر صاحب الامر است . کلینی و ابن بابویه و شیخ طوسی سید مرتضی و غیر ایشان از محدثین عالی شان بسندهای معتبر روایت کرده اند از حکیمه خاتون که روزی حضرت امام حسن عسگری «ع» بخانه من تشریف آوردند نگاه تندی به نرجس خاتون کردند پس عرض کردم که اگر شما را خواهش او هست بخدمت شما بفرستم فرمود که ای عمه این نگاه تند از روی تعجب بود زیرا که در این زودی حق تعالی از او فرزند بزرگواری بیرون آورد که عالم را پر از عدالت کند بعد از آنکه پر شده از ظلم و جور ، گفتم او را بفرستم به نزد شما ؟ فرمود که از پدر بزرگوارم رخصت بطلب در این باب ، حکیمه خاتون گوید : که جامه های خود را پوشیدم و بخانه برادرم امام علی نقی (ع) رفتم ، چون سلام کردم و نشستم بی آنکه من سخنی بگویم حضرت از ابتدا فرمود که ای حکیمه نرجس را بفرست برای فرزندم ، گفتم ای سید من ، من از برای همین مطلب بخدمت تو آمدم که در این امر رخصت بگیرم فرمود که ای بزرگوار صاحب برکت خدا می خئاهد که ترا در چنین ثوابی شریک گرداند و بهره عظیمی از خیر و سعادت بتو کرامت فرماید که ترا واسطه چنین امری کرد حکیمه گفت بزودی بخانه خود برگشتم و زفاف آن معدن فتوت و سعادت را در خانه خود واقع ساختم . بعد از چند روزی آن سعد اکبر را با آن زهره منظر بخانه خورشید انور یعنی والد او بردم بعد از چند روز آن آفتاب مطلع امامت در مغرب عالم در مغرب عالم بقاء غروب نموده و ماه برج خلافت امام حسن عسگری (ع) در امامت جانشین او گردید ، و من پیوسته بعادت مقرر زمان بخدمت آن امام البشیر می رسیدم پس روزی نرجس خاتون آمد و گفت ای خاتون با

شماره صفحه : 1049 توئی خاتون و صاحب من بلکه هرگز نگذارم که تو کفش از پای من بیرون کنی و مرا خدمت کنی من ترا خدمت می کنم و منت بر دیده می نهم ، چون حضرت امام حسن عسگری (ع) این سخن را از من شنید گفت خدا ترا جزای خیر دهد ای عمه ، پس در خدمت آن جناب نشستم تا وقت غروب آفتاب پس صدا زدم بکنیز خود که بیاور جامه های مرا تا بروم ، حضرت فرمود ای عمه امشت نزد ما باش که در این شب متولد می شود فرزند گرامی که حق تعالی باو زنده می گرداند زمین را بعلم و ایمان و هدایت بعد از آنکه مرده باشد بشیوع کفر و ضلالت گفتم از کی بهم می رسد ای سید من و من در نرجس هیچ اثر حملی نمی یابم فرمود که از نرجس بهم می رسد نه از دیگری ، پس جستم پشت و شکم نرجس را ملاحظه کردم هیچگونه اثری نیافتم پس برگشتم و عرض کردم حضرت تبسم فرمود و گفت چون صبح می شود اثر حمل بر او ظاهر خواهد شد و مثل مادر موسی است که تا هنگام ولادت هیچ تغییری ظاهر نشد و احدی بر حال او مطلع نگردید زیرا فرعون شکم زنان حامله را می شکافت برای طلب حضرت موسی و حال این فرزند نیز در این امر شبیه است بحضرت موسی . و در روایت دیگر که حضرت فرمود که حمل ما اوصیای پیغمبر در شکم نمی باشد و در پهلو می باشد و از رحم بین نمی آید بلکه از را ن مادران فرود می آئیم زیرا که نور حق تعالی ایم و نجاست را از مادر وا گردانیده است، حکیمه گفت که بنزد نرجس رفتم و این حال را باو گفتم ، گفت ای خاتون هیچ اثری در خود مشاهده نمی نمایم ، پس شب در آنجا ماندم و افطار کردم و نزدیک نرجس خوابیدم و در هر ساعت از او خبر می گرفتم و او بحال خود خوابیده بود هر ساعت حیرتم زیاد می شد و این شب بیش از شبهای دیگر بنماز و تهجد برخاستم و نماز شب ادا کردم چون بنماز وتر رسیدم نرجس از خواب جست و وضو ساخت و نماز شب را بجای آورد چون نظر کردم صبح کاذب طلوع کرده بود ، پس نزدیک شد شکی در دلم پدید آید از وعده ای که حضرت فرموده بود نا گاه حضرت امام حسن (ع) از حجره خود صدا زد که شک مکن که وقتش نزدیک رسیده . پس در آن وقت در نرجس اضطراب مشاهده کردم پس او را در بر گرفتم و نام الهی را بر او خواندم باز حضرت صدا زدند که سوره انا انزلناه فی لیله القدر را بر او بخوان پس از او پرسیدم که چه حال داری گفت ظاهر شده است آنچه مولایم فرمود پس چون شروع کردم بخواندن سوره (انا انزلناه فی لیله القدر) شنیدم که آن طفل در شکم مادر من همراهی می کرد در خواندن و بر من سلام کرد ، من ترسیدم پس حضرت صدا کرد که تعجب مکن از قدرت حق تعالی که طفلان ما را بحکمت گویا می گرداند و ما را در بزرگی حجت خود ساخته است در زمین پس چون کلام حضرت امام حسن «ع» تمام شد

شماره صفحه 1050 دویدم بسوی حضرت امام حسن عسگری (ع) فزیاد کنان. حضرت فرمود برگرد ای عمه که او را در جای خود خواهی دید چون برگتم پرده گشوده شد و در نرجس نوری مشاهده کردم که دیده مرا خیره کرد و حضرت صاحب را دیدم که رو بقبله بسجده افتاده بزانوها) و انگشتان سبابه را باسمان بلند کرده و میگوید: (اشهد ان لا اله الا اللاه وحده لا شریک له و انج جدی رسول الله و ان ابی امیر امومنین وصی الله ،) یکیک امامان را شمرد تا بخودش رسید فرمود الله انجز لی وعدی و اتمم لی امری و ثبت وطاعی و املا الارض بی عدلا و قسطا یعنی خداوندا وعده نصرت که بمن فرموده ای وفا کن و امر خلاقت و امامت مرا تمام کن و استیلاء و انتقام مرا از دشمنان ثابت گردان و پر کن زمین را بسب من از عدل و داد.و روایت دیگر چنان است که چون حضرت صاحب الامر (ع) متولد شد نوری از او ساطع گردید که بافاق آسمان پهن شد و مرغان سفید دیدم که از آسمان بزیر می آمدند و بالهای خود را بر سر و روی و بدن آن حضرت میمالیدند و پرواز میکردند پس حضرت امام حسن (ع) مرا آواز داد که ای عمه فرزند مرا برگیر و بنزد من بیاور چون برگرفتم او را ختنه کرده و ناف بریده و پاک و پاکیزه یافتم و بر ذراع راستش نوشته شده بود که جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا یعنی حق آمد و باطل مضمحل شد و محو گردید و پس بدرستی که باطل مضمحل شدنی است و ثبات و بقاء ندارد . حکیمه گفت: که چون آن فرزند سعادتمند را بنزد آن حضرت بردم همین که نظرش بر پدرش افتاد سلام کرد حضرت او را گرفت و زبان مبارک بر دو دیده اش مالید و در دهان و هردو گوشش زبان گردانید و بر کف دست چپ او نشانید و دست بر س او مالید و گفت فرزند سخن بگو بقدرت الهی، صاحب الامر استعاذه فرموده و گفت: بسم الله الرحمن الرحیم و نرید ان نمن علی الذین استضعفو فی الارض و مجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین و نمکن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا یحذرون این آیه کریمه موافق احادیث معتبره در شان آن حضرت و آباء بزرگوار آن حضرت نازل شده و ترجمه ظاهرش اینست که میخواهیم منت گذاریم بر جماعتی که ایشان را ستمکاران در زمین ضعیف گردانیده اند و بگردانیم ایشان را پیشوایان در دین و بگردانیم ایشان را وارثان زمین و تمکن و استیلا بخشیم ایشان را در زمین و بنمائیم فرعون و هامان را و لشگرهای ایشان را از آن امامان آنچه را حذر میکردند. حضرت صاحب الامر صلوات الله علیه صلوات بر حضرت رسال تو حضرت امیر المومنین و جمیع امامان فرستاد تا پدر بزرگوار خود، در این حال مرغان بسیار نزدیک سر مبارک آن جناب جمع شدند،

بیکی شماره صفحه: 1051 از آن مرغان صدا زد که این طفل را بردار و نیکو محافظت نما و هر چهل روز یک مرتبه بنزد ما بیاور، مرغ آن جناب را گفت و بسوی آسمان پرواز کرد و سایر مرغان نیز از عقب او پرواز کردند. پس حضرت امام حسن (ع) فرمود سپردم ترا بان کسی که مادر موسی موسی را باو سپرد، پس نرجس خاتون گریان شد، حضرت فرمود ساکت شو که شیر از پستان غیر تو نخواهد خورد و بزودی آن را بسوی تو برمیگردانند چنانچه حضرت موسی را بمادرش برگردانیدند، چنانچه حق تعالی فرموده است که پس برگردانیدیم موسی را بسوی مادرش تا دیده مادرش با روشن گردد، پس حکیمه پرسید که این مرغ که بود که صاحب را باو سپردی؟ فرمود که او روح القدس است که موکل است ایشان را موفق میگرداند از جانب خدا و از خطا نگاه میدارد و ایشان را بعلم زینت میدهد، حکیمه گفت چون چهل روز گذشت بخدمت آن حضرت رفتم چون داخل شدم دیدم طفلی در میان خانه راه میرود، گفتم ای سید من این طفل دو ساله از کیست حضرت تبسم نمود و فرمود که اولاد پیغمبران و اوصیاء ایشان هرگاه امام باشند بخاف اطفال دیگر نشو و نما میکنند و یک ماهه ایشان مانند یک ساله دیگران است و ایشان در شکم مدر سخن میگویند و قرآن میخوانند و عبادت پروردگار مینمایند و در هنگام شیر خوردن ملائکه فرمان ایشان می برند و هر صبح و شام بر ایشان نازل میشوند پس حکیمه فرمود که هر چهل روز یک مرتبه بخدمت او می رسیدم در زمان امام حسن عسگری (ع) چند روزی قبل از وفات آن حضرت او را ملاقات کردم بصورت مرد کامل نشناختم او را، بفرزند برادر خود گفتم این مرد کیست که مرا میفرمائی نزد او بنشینم فرمود که این فرزند نرجس است و خلیفه من است بعد از من و عنقریب من از میان شما میروم باید سخن او را قبول کن و امر او را اطاعت نمائی، پس بعد از چند روز حضرت حضرت امام حسن عسگری (ع) بعالم قدس ارتحال نمود و اکنون من حضرت صاحب الامر (ع) را هر صبح و شام ملاقات مینمایم و از هرچه سوال میکنم مرا خبر میدهد و گاهست که نمیخواهم سوال کنم هنوز سوال نکرده جواب میفرماید. و در روایت دیگر وارد شده که حکیمه خاتون گفت که بعد از سه روز از ولادت حضرت صاحب الامر (ع) مشتاق لقای او شدم رفتم بخدمت حضرت امام حسن عسگری (ع) پرسیدم که مولای من کجاست؟ فرمود که سپردم او را به آن کسی که از ما باو احق و اولی بود، چون روز هفتم شود بیا به نزد ما و چون روز هفتم رفتم گهواره ای دیدم، بر سر گهواره و دیدم مولای خود را دیدم چون ماه شب چهارده بر روی من میخندید و تبسم میفرمود پس حضرت آواز داد که فرزند مرا بیاور چون بخدمت آن حضرت بردم زبان در دهان مبارکش گردانید و فرمود که سخن بگو ای فرزند، حضرت

شماره صفحه 1052 سبحانه و تعالی بر پیغمبران فرستاده است پس ابتدا نمود از صحف آدم و بزبان سریانی خواند و کتاب ادریس و کتاب نوح و کتاب هود و کتاب صالح و صحف ابراهیم و توریه موسی و زبور داوند و انجیل عیسی قرآن جدم محمد مصطفی (ص) را خواند پس قصه های پیغمبران را یاد کرد پس حق تعالی به او خطاب نمود که مرحبا بتو ای بنده من که ترا خلق کرده ام برای یاری دین خود و اظهار امر شریعت خود و توئی هدایت یافته بندگان من قسم بذات خودم میخورم که باطاعت تو ثواب نمیدهم و بنافرمانی تو عقاب میکنم مردم را و بسبب شفاعت و هدایت او بندگان را می آمرزم. و بمخالفت تو ایشان را عقاب می کنم، ای دو ملک برگردانیده او را بسوی پدرش و از جانب من او را سلام برسانید و بگوئید که او در پناه حفظ و حمایت من است او را از شر دشمنان حراست می نمایم تا هنگامی که او را ظاهر نمایم و حق را با او برپا دارم و باطل را با او سرنگون سازم و دین حق برای من خالص باشد. (تمام شد آنچه از جلاء العیون نقل کردیم). و در حق الیقین نیز ولادت شریف آن حضرت را بهمین کیفیت نقل کرده با بعضی روایات دیگر، و از جمله فرموده: محمد بن عثمان عمروی روایت کرده که چون آقای ما حضرت صاحب الامر (ع) متولد شد حضرت امام حسن عسگری (ع) پدرم را طلبید و فرمود که هزار رطل که قریب بهزار من میباشد نان و ده هزار رطل گوشت تصدق کنند بر بنی هاشم و غیر ایشان و گوسفند بسیاری برای عقیقه بکشند و نسیم و ماریه کنیزان حضرت عسگری (ع) روایت کرده اند که چون حضرت قائم (ع) متولد شده بدو زانو نشست و انگشتان شهادت را بسوی آسمان نموده و عطسه کرد و گفت الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله پس گفت گمان کردند ظالمان که حجت خدا برطرف خواهد شد اگر مرا رخصت گفتن بدهند خدا شکینخواهد ماند. و ایضاً نسیم روایت کرده که یک شب بعد از ولادت آن حضرت بخدمت او رفتم و عطسه کردم فرمود که رحمک الله من سیار خوشحال شدم پس فرمود میخواهی بشارت دهیم ترا در عطسه گفتم بلی فرمود امان است از مرگ تا سه روز.

منتهی الآمال

زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام

تالیف حاج شیخ عباس قمی

ناشر: مطبوعاتی حسینی

شق القمر و معراج

نوامبر 12, 2008 - پاسخی بگذارید

شق القمر و معراج

شق القمر و معراج دو روایت از زمان محمد هستند که بر اساس آنها محمد به معجزه دست زده است. برخی از مسلمانان را باور بر آن است که در قرآن نیز به این دو ماجرا اشاراتی شده است. این دو واقعه معمولاً از بزرگترین معجزات محمد برشمرده میشوند و پیرامون آنها در کتب دینی بسیار سخن رفته است و قلم فرسایی شده است. در این بخش نشان خواهم داد که این دو واقعه را نمیتوان به درستی در قرآن بگونه ای که ادعا میشود یافت و همچنین نشان خواهم داد که دلیلی برای باور داشتن به وقوع آنها وجود ندارد و موضع خردگرایانه در قبال این ادعاها انکار و نفی است.

در مورد شق القمر. شق شدن یعنی تکه شدن، شق القمر نیز یعنی تکه شدن یا دوپاره شدن ماه. در قرآن آیه ای هست که میگوید ماه دوپاره شده است، و برخی مسلمانان میگویند این آیه به یکی از معجزات محمد اشاره دارد. به این آیه و آیات بعدی که در سوره قمر قرآن آمده اند توجه کنید.

سوره قمر آیات 1 تا 12

اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ ‌[٥٤-١]
قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت.

وَإِن يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ ‌
و هر گاه نشانه و معجزهاي را ببينند اعراض كرده مي‏گويند: اين سحري است مستمر!

وَكَذَّبُوا وَاتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ وَكُلُّ أَمْرٍ مُّسْتَقِرٌّ
آنها (آيات خدا را) تكذيب كردند و از هواي نفسشان پيروي نمودند و هر امري قرارگاهي دارد.

وَلَقَدْ جَاءَهُم مِّنَ الْأَنبَاءِ مَا فِيهِ مُزْدَجَرٌ
به اندازه كافي براي انزجار از بديها اخبار (انبيا و امتهاي پيشين) به آنها رسيده است.

حِكْمَةٌ بَالِغَةٌ فَمَا تُغْنِ النُّذُرُ
اين آيات، حكمت بالغه الهي است اما انذارها (براي افراد لجوج) مفيد نيست.

فَتَوَلَّ عَنْهُمْ يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ إِلَىٰ شَيْءٍ نُّكُرٍ ‌
بنابراين از آنها روي گردان و روزي را به يادآور كه دعوت كننده الهي مردم را به امر وحشتناكي دعوت مي‏كند (دعوت به حساب اعمال).

خُشَّعًا أَبْصَارُهُمْ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدَاثِ كَأَنَّهُمْ جَرَادٌ مُّنتَشِرٌ ‌
آنها از قبرها خارج مي‏شوند در حالي كه چشمهايشان از وحشت به زير افتاده و (بي هدف) همچون ملخهاي پراكنده به هر سو مي‏دوند!

مُّهْطِعِينَ إِلَى الدَّاعِ يَقُولُ الْكَافِرُونَ هٰذَا يَوْمٌ عَسِرٌ
در حالي كه (بر اثر وحشت و اضطراب) به سوي اين دعوت كننده گردن مي‏كشند و كافران مي‏گويند امروز روز سخت و دردناكي است.

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ
پيش از آنها قوم نوح تكذيب كردند (آري) بنده ما (نوح) را تكذيب كرده و گفتند: او ديوانه است و (با انواع آزارها) او را (از ادامه رسالتش) بازداشتند.

فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ
او به درگاه پروردگار عرضه داشت: من مغلوب (اين قوم طغيانگر شده‏ام، انتقام مرا از آنها بگير.

فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ السَّمَاءِ بِمَاءٍ مُّنْهَمِرٍ
در اين هنگام درهاي آسمان را گشوديم و آبي فراوان و پي در پي فروباريد.

وَفَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُونًا فَالْتَقَى الْمَاءُ عَلَىٰ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ
و زمين را شكافتيم و چشمه‏هاي زيادي بيرون فرستاديم، و اين دو آب به اندازه‏اي كه مقدر بود با هم درآميختند.

آیه ای که مسلمانان آنرا مرتبط با شق القمر میدانند آیه یکم این سوره است، یکبار دیگر به این آیه توجه کنیم:

سوره قمر آیه 1

اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ ‌
قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت.

این آیه میگوید «الساعه» نزدیک شد، و ماه از هم شکافت، آیت الله مکارم شیرازی ساعه را به قیامت ترجمه کرده است؟ به چه دلیل؟ به دلیل اینکه تقریباً هرجای قرآن که واژه الساعه آمده است منظور قیامت بوده است (برای نمونه نگاه کنید به الأنعام: ٣١، الأعراف: ١٨٧ ، يوسف: ١٠٧ ، الحجر: ٨٥ ،النحل: ٧٧ ، مريم: ٧٥ ، الحج: ٥٥ ،الروم: ١٤ ،غافر: ٤٦ ،فصلت: ٤٧ ،الشورى: ١٧ ،الزخرف: ٨٥ ،النازعات: ٤٢ ،محمد: ١٨ ،الجاثية: ٢٧) و از این گذشته آیات 7 و 8 نیز به روشنی به این اشاره دارند که مرده ها از قبر ها بیرون می آیند و کافران فرار میکنند و غیره که تماماً نشانه های روز قیامت است، افزون بر این در آیه 46 همان سوره نیز دوباره با «الساعه» اشاره میکند، اینبار روشن است که منظور قیامت است:

سوره قمر آیه 46

بَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَالسَّاعَةُ أَدْهَىٰ وَأَمَرُّ ‌
(علاوه بر اين) رستاخيز موعد آنها است و مجازات قيامت هولناكتر و تلختر است.

نتیجه آنکه ترجمه آیت الله مکارم شیرازی ترجمه درستی است، این آیه میگوید قیامت نزدیک شد و ماه دو پاره شد! حال اگر این آیه به معجزه شق القمر محمد اشاره داشته باشد، باید این دو اتفاق هردو در یک زمان انجام شده باشند، یعنی هم ماه شکافته شده باشد و هم قیامت نزدیک شده باشد، حال آنکه اکنون تقریباً 1400 سال از زمانی که این آیه سروده شده است میگذرد و قیامتی رخ نداده است! در نتیجه شق شدن ماه اساساً مربوط به معجزه محمد نیست بلکه توصیفی است از روز قیامت که در آن قرار است ماه دو پاره شود، زیرا در روز قیامت قرار است ماه نیز تغییراتی بکند، ماه بینور شود و خورشید و ماه یکجا جمع شوند! سوره قیامت به این مسئله اشاره دارد:

سوره قیامه آیات 8 و 9

وَخَسَفَ الْقَمَرُ؛ وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ.
و ماه بينور گردد؛ و خورشيد و ماه يكجا جمع شوند.

همچنین در قرآن به صراحت گفته شده است که در آسمان انشقاق (تکه شدن) روی خواهد داد و این خود نام سوره ای از قرآن است، این آیات نیز میتوانند نشان دهند که منظور آیه نخست سوره قمر توصیف روز قیامت است:

سوره انشقاق آیات 1 تا 5

إِذَا السَّمَاءُ انشَقَّتْ ‌
در آن هنگام كه آسمان (كرات آسماني) شكافته شود.

وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ ‌
و تسليم فرمان پروردگارش شود، و سزاوار است چنين باشد.

وَإِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ ‌
و در آن هنگام كه زمين گسترده شود.

وَأَلْقَتْ مَا فِيهَا وَتَخَلَّتْ ‌
و آنچه در درون دارد بيرون افكنده و خالي شود.

وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ ‌
و تسليم فرمان پروردگارش گردد، و شايسته است كه چنين باشد.

همانطور که در پیشگفتار این بخش آمد قرآن همواره معجزات انبیا را با آب و تاب و تاکید بیان میکند، اما در این آیه که مسلمانان آنرا گاهی اشاره الله به معجزه شق القمر محمد میدانند نامی از محمد آورده نشده و گفته نشده که محمد چنین کرده یا ما برای محمد چنین معجزه ای را ایجاد کردیم، در ضمن سوره قمر یک سوره مکی است و در سایر سوره های مکی نیز آیه ای وجود دارد که میگوید کافران میگویند چرا محمد معجزه ای را انجام نمیدهد،  با توجه به اینکه سوره یونس بعد از سوره قمر سروده شده است میتوان به یقین گفت که این آیه به معجزه شق القمر دلالت نمیکند به این آیه توجه کنید:

سوره یونس آیه 20

وَيَقُولُونَ لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُم مِّنَ الْمُنتَظِرِينَ ‌

و مي‏گويند چرا معجزه‏اي از پروردگارش بر او نازل نمي‏شود؟ بگو غيب (و معجزات) براي خدا (و به فرمان او) است شما در انتظار باشيد من هم با شما در انتظارم (شما در انتظار معجزات اقتراحي و بهانه جويانه باشيد و من هم در انتظار مجازات شما!).

روشن است که اگر محمد شق القمر را انجام میداد، چنین پاسخی به کافران نمیداد، بلکه میگفت من برای شما معجزه کردم و آن شق القمر بود!  در هیچ کجای قرآن چنین چیزی نیامده است، تمام قرآن تلاش میکند با دلایل واهی همچون ترساندن مردم و تشویق آنها به درس گرفتن از سرنوشت مردمانی که پیامبرانشان را تبعیت نکردند و نابود شدند مردم را قانع کند که از محمد تبعیت کنند، حال آیا ممکن است که محمد شق القمر کرده باشد و قرآن به صراحت به آن اشاره نکند؟ بنابر این به نگر من قرآن هرگز به این معجزه اشاره ای نداشته است، همچنین در قرآن آمده است که خود قرآن کافی است تا نشان دهد که محمد یک پیامبر است (سوره عنکبوت آیه 51)، حال اگر قرار است محمد معجزه دیگری نیز داشته باشد، آنگاه خود قرآن حرف خود را نقض کرده است یعنی در جایی میگوید خود قرآن کافی است و در جایی دیگر میگوید محمد معجزه ای دیگر نیز داشته است و این بدان معنی است که خود قرآن کافی نیست!

اما دلایل دیگری نیز برای انکار شق القمر وجود دارد، در روایاتی که مربوط به شق القمر میشود آمده است که محمد به مشرکین گفته است اگر فکر میکنید من شما را یا ماه را جادو کرده ام از مردمان سایر شهر ها بپرسید که آیا ماه دو شقه شده است یا نه؟ پیشنهاد منطقی و خوبی به نظر میرسد، آیا مسلمانان توانسته اند از تواریخ دیگری که وجود دارد، از تواریخ رومیان، ایرانیان، هندی ها، چینی ها، اقوام افریقایی و سرخپوست ها شواهدی پیدا کنند که 1400 سال پیش ماه به یکباره به دو بخش تقسیم شده است؟

من تابحال ندیده ام مسلمانان چنین اسنادی را ارائه دهند، یقیناً اگر چنین اتفاقی افتاده باشد و مردمان دیگری نیز این ماجرا را دیده باشند باید آنرا ثبت کرده باشند، اگر مسلمانان با این گزاره مخالفت دارند باید از پیامبرشان بپرسند که چرا این حرف را زده است! همچنین بعید است از مشرکین و مخالفان محمد که چنین چیزی را ببینند و باز هم با او به جنگ بپردازند، کسی که میتواند ماه را دوپاره کند لابد خیلی کارهای دیگر هم میتواند بکند، خود شما آیا حاضرید با چنین شخصی بجنگید؟ اگر مسلمان هستید فرض کنید شخصی نزد شما بیاید و بر محمد لعنت بفرستد و وقتی شما از او دلگیر میشوید به شما بگوید که یک پیامبر الهی است و در مقابل شما ماه را دو نیم کند، آیا بازهم شما از او دلگیر خواهید بود یا به تبعیت او خواهید پرداخت؟ گمان نمیکنم عاقلانه باشد که کسی از چنین شخصی تبعیت نکند.

افزون بر این اگر ماه واقعاً در 1400 سال پیش دو نیم شده باشد، علاوه بر آثار باستانی و تاریخی که انتظار میرود مردم در این مورد از خود بجای گذاشته باشند، باید انتظار اسناد علمی را نیز داشته باشیم، چندان برای دانشمندان دشوار نیست که بفهمند آیا ماه در گذشته به دو قسمت تقسیم شده است یا نه.  جالب اینجاست که برخی از مسلمانان اسنادی در این ارتباط را نیز ارائه میدهند، به نمونه زیر توجه کنید:

روزنامه ی کیهان ( در تاریخ ۱۴ / ۱۱/ ۱۳۸۲ ٬ ص ۱ ٬ به نقل از خبرگزاری قرآنی ایران ٬ و آن خبرگزاری هم به نقل از پایگاه خبری kuwait chat ) نوشته است : « فضانوردان آمریکائی در آخرین تحقیقات زمین شناسی خود به این نتیجه رسیده اند که کره ی ماه در گذشته به دو نیم تقسیم شده و سپس در یک فعل و انفعال ٬ دوباره به هم پیوند خورده است . این مطلب که در یک میزگرد تلویزیونی و از زبان یک گروه فضائی اعلام گردید ٬ از آن جا آشکار شد که فضانوردان قصد داشتند پرچم آمریکا را بر فراز ماه نصب کنند اما موفق به این کار نشدند . برای جستجوی علت این مسأله ٬ فضانوردان به تحقیقات زمین شناسی روی آوردند و در نتیجه برای آنان روشن شد که کره ی ماه سالها پیش ٬ به دو نیم تقسیم شده و سپس دوباره به هم پیوند خورده است . … »

روزنامه کیهان البته یقیناً یکی از معتبر ترین روزنامه های جهان به شمار میرود (!) خوب بود نویسنده از خبرگزاری جهانی علی آباد کتول و سایر منابع علمی و معتبر جهانی هم نامی ذکر میکرد، اما این داستان واقعاً جالب به نظر میرسد، بهتر بود میگفتند فضانوردان نخست خواستند پرچم امریکا را در خاک ماه وارد کنند دیدند نشد، بعد گفتند پرچم اسرائیل را بجای پرچم امریکا بگذاریم، چون بالاخره امریکای جنایتکار توسط صهیونیست ها میچرخد، بعد پرچم اسرائیل را هم گذاشتند نشد بعد نوری ظاهر شد از جنس همان هاله های نوری که دور سر آقای احمدی نژاد در سازمان ملل ظاهر شده است و آن نور که همانند چهره انسانی بود که فرق سرش شکافته بود گفت من امام حسین هستم  (ای مسلمانها گریه کنید) و شما کفار نمیتوانید پرچم خود را در ماهی که جد من نصف کرده فرو کنید! کاملاً آثار مغز بیمار اسلامی را در این داستان میتوان دید. فیلمی که در آن پرچم امریکا در خاک ماه به زمین زده میشود موجود است ، به نظر نمی آید در انجام اینکار فضانورد امریکایی نیل آرمسترانگ مشکلی برخورده باشند، این است که این داستان کاملاً ساختگی به نظر میرسد. برخی از مسلمانان پا را فراتر گذاشته اند و گفته اند نیل آرمسترانگ در فضا صدای اذان را شنیده است و نفهمیده است این صدای چیست، اما وقتی به زمین بازگشته است فهمیده است که این صدا صدای اذان بوده است و بعد مسلمان شده است! خود نیل آرمسترانگ که اکنون هفتاد و اندی سال سن دارد در کنفرانسی که در سال 2005 در مالزی انجام شد شرکت کرد و این قصه های اسلامی را تکذیب کرد، وی همچنین در مصاحبه ای رادیویی شرکت کرد و این ماجرا را به کلی نادرست خواند ، در جایی دیگر تلویزیون الجزیره دانشمند مسلمانی را دعوت کرده است که میگوید نیل آرمسترانگ اثبات کرده است کعبه در وسط زمین است مسلمانان بهتر است دست از تحریف و یاوه گویی بردارند و اسناد معتبر و قابل اتکایی را ارائه کنند، مخاطب علمای اسلامی اکثراً پامنبری ها و افراد نادان و فرومایه هستند و این داستانها ممکن است آن افراد را تحت تاثیر قرار دهد ولی یقیناً نمیتواند روی افراد فهمیده تر تاثیری بگذارند و این سخنان تنها باعث میشوند که مسلمانان افراد سفیه و ابلهی به نظر برسند و حمق مستور آنان هویدا گردد.

مسلمانان برای اثبات این قضیه باید از منابع معتبر علمی استفاده کنند، و اثبات کنند که بر اساس مدارک و منابع علمی ماه در 1400 سال پیش به یکباره به دو نیم تقسیم شده است. اگر مسلمانان میگویند که ابزار چنین کاری را ندارند و بجای پیشرفت به کشتن یکدیگر و نماز خواندن و سنگسار و اعدام مشغول هستند ما میتوانیم به آنها فرصت بدهیم، مسلمانها از الان تا روز قیامت خودشان وقت دارند که چنین اسنادی را ارائه کنند، عجله ای در کار نیست، ولی تا زمانیکه این کار را نکرده اند انتظار بیجایی دارند از ما اکه این مسئله را بپذیریم.

در روزهایی که من این نوشتار را مینوشتم تصادفاً اتفاق بسیار جالبی افتاد، افراد زیادی به چشم خود دیدند که ماه دوپاره شده است، به خبر زیر توجه کنید:

خبرگزاري دانشجويان ايران – تهران
سرويس: علمي

شامگاه روز دوشنبه ‌٢٨ خرداد ماه جاري، اختفاي ديدني ماه و ناهيد بار ديگر مشتاقان زيبايي هاي آسمان شب را مجذوب خود خواهد كرد.
به گزارش سرويس علمي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، اين بار هلال شامگاهي جمادي الثاني ‌١٤٢٨ است كه با حدود سه شبانه روز سن، ملكه آسمان شامگاهي يعني سياره ناهيد يا همان زهره مشهور را در پشت خود پنهان خواهد کرد. به قرار گرفتن يك جرم كوچك آسماني در پشت جرم بزرگتر اصطلاحا اختفا گفته مي‌شود. انجمن نجوم آماتوري که خردادماه امسال را به واسطه رخداد اختفاهاي متعدد(اختفا سياره كيوان قبل از نيمه شب در شبانگاه اول خرداد و اختفاء ستاره قلب الاسد در پشت ماه در شامگاه دوم خرداد)، ماه اختفاء لقب داده، زمان رخداد اختفاء اخير به وقت تهران را ساعت ‌١٩ و ‌٣ دقيقه تا ‌٢٠ و ‌٦ دقيقه روز دوشنبه هفته آينده عنوان کرده است. بديهي است بزرگ و كوچك بودن جرم از نظر اندازه زوايه يي و يا همان قطر ظاهري است و در رخداد مورد اشاره سياره ناهيد عليرغم قطر ‌١٢١٠٤ كيلومتر پشت ماه با قطر ‌٣٤٧٦ كيلومتر پنهان مي‌شود و علت كوچك ديده شدن سياره ناهيد دور بودن آن از زمين است. علاقمندان در سراسر ايران با قدري تفاوت در زمان آغاز و پايان اختفا مي‌توانند با چشم غير مسلح شاهد اين پديده باشند که البته استفاده از تلسكوپ و تله‌هاي قوي به مشاهده دقيق تر پديده و تصويربرداري از آن كمك مي‌كند. نور كم هلال ماه و درخشش سياره سفيد رنگ ناهيد با قدر ‌٥/٤ – موقعيت ممتازي را براي عكاسي از اين پديده فراهم مي‌ کند. +

برای کسانی که با نجوم آشنایی ندارند و برای اولین بار در آن شب ماه را میدیدند (چون اگر از مدتی قبلتر نگاه میکردند میدیدند که چیزی از خارج به ماه نزدیک میشود و بعد از آن دور میشود)، صحنه شبیه آن بود که ستاره ای از دل ماه خارج میشود و بیرون میرود و کم کم ناپدید میشود. من خود مشابه چنین اتفاقی را دیده ام، حتی گاهی اوقات به نظر میرسد ماه به سه پاره تقسیم میشود، مثلاً در سال 1998 عکسی گرفته شده است که ماه ناهید و برجیس را اختفا کرده است  افزون بر اختفا (Occultation)  ممکن است پدیده های نجومی دیگری  همچون یک خسوف ناقص (Partial Lunar Eclipse) رخ داده باشد و اعراب آنرا به انشقاق ماه تعبیر کرده باشند. حال دو حالت پیش می آید، یا محمد واقعاً این صحنه را دیده است و ادعا کرده است که اینکار معجزه او بوده است، یا محمد چنین نکرده است و اعراب چنین چیزی را بعداً به محمد چسبانده اند، محمد أسد (1900-1992) (ليوبولد فايس) یهودی مشهوری که مسلمان شد و تفسیر «پیام قرآن» را نوشت در این مورد دیدگاه واقع گرایانه تری دارد و همین مسئله را تا حدود زیادی تایید میکند، او میگوید :

همانطور که رازی (منظور امام فخر رازی است) اشاره میکند، به نظر میرسد نخستین آیه این سوره ادامه آیات سوره پیشین باشد، بویژه آیه 57 سوره النجم که میگوید «آنچه بايد نزديك شود نزديك شده است (و قيامت فرا مي‏رسد).»، بنابر این میتوانیم فرض کنیم که هر دوی آنها تقریباً در یک زمان نازل شده اند، یعنی در انتهای دوران نخستین (شاید سال چهارم) پیامبری محمد…

بیشتر مفسرین در این آیات اشاره به واقعه ای را میبینند که توسط چندین تن از صحابه پیامبر مشاهده شده بود. همانطور که در برخی از روایات که به برخی از صحابه باز میگردند، یک شب ماه به صورتی دیده میشد که گویا به دو قسمت جداگانه تقسیم شده است. علی رغم اینکه دلیلی برای شک کردن به صداقت راویان این روایات وجود ندارد، ممکن است که آنچه واقعاً رخ داده بود، نوعی خسوف ناقص نادر بوده باشد، که خطای دید نادری را باعث شده بود. اما طبیعت این پدیده هرچه که باشد، روشن است که آیه بالا (آیات نخستین سوره قمر) به این پدیده اشاره نمیکند، بلکه به پدیده ای که قرار است در آینده رخ دهد، یعنی آنچه در فرا رسیدن روز قیامت رخ میدهد اشاره میکند (قرآن بارها از زمان ماضی برای اشاره به آینده استفاده میکند، بویژه در جاهایی که میخواهد به روز آخرت و ساعت آخر اشاره کند؛ این شیوه بکار بردن فعل ماضی برای تاکید بیشتر بر قطعیت رخ دادن چیزی است که فعل به رخ دادن آن اشاره میکند) بنابر این، رقیب (منظور امام رقیب اصفهانی است) معتقد است که کاملاً صحیح است اگر عبارت «انشق القمر» (ماه چند پاره شد) را به دگرگونیهای طبیعی که میدانیم (بر اساس قرآن) قرار است پیش از فرا رسیدن روز رستاخیز انجام گیرند تفسیر کنیم (به واژه شق در مفردات مراجعه کنید). همانطور که زمخشری میگوید، این تفسیر از پشتیبانی برخی از مفسرین قدیمی تر نیز برخوردار است؛ و در ذهن من نیز بویژه از دید همجواری انشقاق ماه و فرا رسیدن آخرین ساعت متقاعد کننده است.

معروف است که وقتی ابراهیم پسر محمد و ماریه قبطی در طفولیت میمیرد خورشید گرفتگی رخ میدهد و محمد میگوید که این خورشید گرفتگی ربطی به مرگ ابراهیم نداشته است. ممکن است مسلمانانی بگویند اگر محمد شخص شیادی بود در هر دو مورد اینکار را به خود نسبت میداد، اما چنین فرضی کمی آرمانگرایانه است، ممکن است محمد پس از کسوف از اینکه آنرا به خود نسبت نداده است پشیمان شده باشد و به همین دلیل خسوف را به خود ارتباط داده باشد، یا اگر نخست خسوف رخ داده، کسوف را به خودش نسبت نداده چون در آینده نیز اگر چنین میشد و محمد وجود نداشت همه میفهمیدند که خسوف و کسوف ربطی به محمد نداشته اند، یکی از ویژگیهای آدمی این است که تغییر میکند و از زندگی خود و وقایع گذشته درس میگیرد، اما در چنین تفاسیری از تاریخ آدمها را شبیه ماشینهایی فرض میکنند که همواره به یک شکل رفتار میکنند، و این باعث میشود چنین نتیجه گیریهایی دور از واقعیت باشند.

خلاصه آنکه در مورد شق القمر، به نظر نمیرسد قرآن به آن اشاره ای کرده باشد، و نیاز به اسناد تاریخی و باستانی از سایر ملل وجود دارد و همچنین چون این مسئله با علم رابطه مستقیم دارد نیازمند اسناد علمی است و تا زمانی که این اسناد و مدارک ارائه نشوند ادعای مسلمانان بی ارزش است و همانقدر ارزش دارد که بهائیان میگویند حضرت باب را هرچه تیر میزدند نمی مرد و از این گذشته ممکن است شق القمر تنها یک خسوف یا هر پدیده مشابه فضایی دیگری باشد که مسلمانان آنرا بعدها به محمد نسبت داده اند یا محمد خود ادعا کرده است که این پدیده از معجزاتش بوده است و مسلمانان باید به تمامی این مسائل رسیدگی کنند و نشان بدهند که هیچکدام از این موارد نمیتوانند درست باشند و تنها بعد از اینکار میتوان ادعای آنها را بیشتر بررسی کرد.

در مورد معراج. معراج از ریشه عروج به معنی لغوی بالا رفتن است و در اصطلاح به این گفته میشود که محمد به آسمانهای بالا رفته است و آمده است و مسلمانان گاهی اینرا یکی از معجزات محمد میدانند. واژه میراژ هم بطور تصادفی به یک شرکت هواپیمایی تعلق گرفته است.  بر خلاف شق القمر که در ذکر شدن آن در قرآن میتوان شک فراوان ورزید، در قرآن به معراج به روشنی اشاره شده است:

سوره اسراء آیه 1

سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ
پاك و منزه است خدائي كه بندهاش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصي كه گرداگردش را پر بركت ساختيم برد، تا آيات خود را به او نشان دهيم او شنوا و بيناست.

اما گفته نشده است که «بنده اش» چه کسی است، گمان نمیکنم از خود قرآن بتوان استدلالی آورد که «بنده اش» بر محمد دلالت داشته باشد، آیات بعدی این سوره نیز از موسی و نوح یاد میکنند و آنها را نیز «بنده ما» میخوانند»، موسی به مسجد الاقصا نزدیکی بیشتری داشته است، ابراهیم نیز بنابر خرافات اسلامی خانه کعبه را بنا میکند (مراد از مسجد الحرام همان خانه کعبه است) و بعد به اسرائیل باز میگردد، بنابر این ممکن است این آیه اساساً بر محمد دلالت نکند و این ناشی از سبک احمقانه قرآن در یاد کردن از ماجرا  ها است، اما با توجه به اشتهار ماجرای معراج میتوان پذیرفت که این آیه بر محمد دلالت میکند. از نکات جالبی که به این آیه ارتباط پیدا میکند آن است که مسجد الاقصی (در لغت به معنی دورترین مسجد) در آن زمان وجود نداشته است و سالها بعد توسط مسلمانان ساخته شده است،  برخی را باور بر آن است که این آیه بعدها به قرآن الحاق شده است ، در صورتی که چنین نظریه ای درست باشد دیگر این آیه جای بحث ندارد، متن الحاق شده به قرآن نمیتواند نشان دهد که محمد واقعاً به معراج رفته یا دستکم چنین ادعایی داشته است. در مورد معراج محمد و چگونگی آن توافق نظری بین محدّثین و تاریخ نویسان وجود ندارد. در منابع اخباری که پیرامون معراج آورده شده اند اختلافات فراوانی دیده میشوند، همین قضیه از اعتبار گزارشات تاریخی حاکی از وقوع معراج میکاهد. علامه مجلسی در کتابش بحار الانوار حدود 50 صفحه را به نقل روایات مختلفی که در مذاهب مختلف درباره ماجرای معراج گفته شده اختصاص داده است  ، و هر کدام از این روایات با دیگری اختلافات جزئی تا فاحش دارند. روشن است که این تناقضات نشان میدهند محدّثین و تاریخ نویسان مسلمان در توصیف معراج دست بازی داشته اند و هر کدام بر باب میل خود سازی نواخته اند.

مگر خدا در بالاست؟ شاید برای یک دسته از مسلمانان امروزه ابلهانه به نظر برسد که خدا دارای جایی باشد،  در معراج نیز فرض شده است که محمد به آسمان ها سفر کرده تا خدا و جهنم و بهشت را ببیند. اساساً عروج همانطور که گفته شد یعنی صعود کردن، بالا رفتن. این دیدگاه با ویژگی های خدای فلسفی سازگار نیست و در نوشتار یادشده به این مسئله به اندازه کافی پرداخته شده است.

مگر بهشت و جهنم شروع شده؟ در برخی از روایاتی که از معراج وجود دارد گفته شده است که محمد جهنم را نیز دیدار کرده است، محمد حتی از جهنم اخباری را نیز آورده است، مثلاً گفته است که اکثر ساکنین جهنم را زنان ناسپاس تشکیل میدهند اگر واقعاً اینگونه باشد جهنم باید شروع شده باشد! این در حالی است که در قرآن به روز قیامت اشاره میشود، روزی که فرا خواهد رسید-یعنی در آینده است و تنها پس از آن است که مردم به بهشت یا جهنم فرستاده خواهند شد، بنابر این، روایاتی که حاکی از دیدار محمد از بهشت و جهنم هستند حتی از نگر اسلام نیز باطل هستند!

پیامبر واقعاً برای به آسمان رفتن به شبه الاغ احتیاج دارد؟ آیت الله سبحانی در کتاب معروف خود که در حوزه تدریس میشود نوشته است :

… یک مرتبه صدای آشنایی به گوشش رسید، آن صدا از «جبرئیل» امین وحی بود که به او گفت: امشب سفر دور و درازی در پیش داری و من نیز با تو همراهم تا نقاط مختلف گیتی را با مرکب فضاپیمایی به نام «براق» بپیمایید.

آیت الله زیاد در مورد این فضاپیما توضیح نداده است، شاید نخواسته است مسئله معراج بین دانشجویان و طلاب به یک جوک تبدیل شود. برای اینکه این توهم پیش نیاید که براق چیزی شبیه فضاپیماهای آپولوی امریکایی باشد، لازم است توضیح دهم که براق یک الاغ عجیب و غریب تشریف داشته اند، ظاهر این الاغ از این قرار بوده است :

رسول خدا را شب هفدهم ربیع الاول یک سال پیش از هجرت از دره ابوطالب شبانه به بیت المقدس بردند. پیامبر میفرماید: مرا بر چهار پای سفیدی که از خر بزرگتر و از استر کوچکتر بود و بر دو ران دو بال داشت که پاهای خود را با آنها به حرکت در می آورد، بردند، و چون نزدیک شدم که سوار شوم تکانی به خود داد و چموشی کرد. جبرئیل دست بر گردن آن نهاد و گفت: ای براق، از این کار که کردی آزرم نمیکنی؟ به خدا سوگند پیش از محمد بنده ای گرامی تر از او در پیش خدا بر تو سوار نشده است و براق چنان شرمگین شد که عرق فرو میریخت و آرام گرفت و من سوار شدم و سخت شتابان و تیز پیرواز میکرد و بسیار سریع میرفت؛ پشت آن کشیده و گوشهایش بلند بود و جبرئیل هم شانه به شانه من حرکت میکرد تا مرا به بیت المقدس رساند و براق در جایی که می باید توقف کند، توقف کرد و جبرئیل او را آن جا بست و برای دیگر پیامبران پیش از رسول خدا هم همان جا آن را میبسته است.

جالب اینجاست که براق خودش ابتدا پیامبر را نمیشناسد و به او جفتک میزند اما جبرئیل آنها را با یکدیگر آشنایی میدهد. آیا این تصورات ابلهانه غیر از تراوشات ذهنی یک بیمار روانی است؟ آیا اگر پیامبر اسلام در قرن 21 ام زندگی میکرد بجای براق از یک هواپیمای گلایدر یا موشک و هواپیمای قاره پیما به مسافرت نمیپرداخت تا شبه الاغ بالدار؟ چرا باید مرکب محمد همخوان با همان عصر شتر چرانی و بیابان نشینی زمان محمد باشد؟ آیا پاسخی غیر از آنکه اطلاعات سازنده این داستانها محدود به جامعه عربی آن دوره بوده است میتوان به این پرسش داد؟ یا شاید هم تکنولوژی الهی هنوز مبتنی بر الاغ و شتر است! عمادزاده توضیحات بهتری راجع به این جانور خارق العاده دارد :

پیغمبر فرمود براق مرکبی بوده مانند اسب از الاغ بزرگتر از قاطر کوچکتر رویش چون آدمیان و دمش چون دم اشتر و مویش چون یال اسب و دست و پایش مانند دست و پای شتر بلند و سم های او چون گاو و سینه اش چون یاقوت سرخ و پشتش چون در سفید و زینی از زینهای بهشت بر وی نهاده بودند او دو بال و پر داشت که چون طاووس حرکتش مانند برق بوده جبرئیل بمن گفت این مرکب ابراهیم است سوار شو. نگارنده گوید همه این صفات در برق موجود است (برق از نگر عمادزاده پای شتر بلند و سم های گاو دارد).

امیر المومنین و عبدالله بن مسعود از پیغمبر روایت میکند که فرمود جبرئیل مرا از خانه ام هانی  بیرون آورد میکائیل را دیدم عنان اسبی را گرفته که نام او براق بود رویش چون روی آدمیان و رخش چون رخ اسبان، چشمهایش چون زهره و مریخ اغر محجل یعنی پاهای سفید و پرهای سفید چون بر کرکس دنبالش چون دنبال گاو شکمش چون سیم سپید و گردن و سینه و پشتش چون زر سرخ جبرئیل دستی بر او کشید و او را پیش آورد و من بر او سوار شدم و رو به بیت المقدس نهادیم.

من شخصاً گمان میکنم ادعای معراج ارتباطی تنگاتنگ با زنبارگی محمد و شهوت سیراب ناشدنی او دارد که نسبت به هیچ حفره ای از خود ترحم نشان نمیداد و ما اینرا بخوبی با نگاه کردن زندگی جنسی این مرد در می یابیم، در روایات تاکید شده است که او شب معراج در خانه ام هانی بوده است، ام هانی دختر ابوطالب و خواهر علی بن ابیطالب است، نام شوهرش عمرو مخزومی بوده است، وی را در هیچ کتابی زیر مجموعه ای کلکسیون زنان محمد به شمار نمی آورند، او حتی مسلمان نیز نبود، از زنانی بوده است که پس از فتح مکه اسلام آورده است، محمد در خانه این زن شبانگاهان چه میکرده است؟ آفرین، دقیقاً همینطور است هیچکار! درست است که او به خانه ام هانی رفته بود اما مشغول به براق سواری و رفتن به آسمانها و دیدار با پیامبران و خدا و بازدید رسمی از بهشت و جهنم و غیره بود، نه اینکه دستی بر سر و گوش ام هانی بمالد، بهتر است باور کنید، حتماً ام هانی هم خودش این را تایید میکند، مگر اینکه از جانش سیر شده باشد، انشاء الله که همینطور است! جالب است که محمد تنها همین یکبار به خانه ام هانی رفته است و  در تواریخ اسلام تقریباً دیگر نمیتوان نامی از وی که دارای نقش و اهمیتی باشد یافت مگر در همان ماجرای معراج، آیت الله سبحانی هم گویا قاطی کرده است، یکبار ام هانی را خواهر محمد نامیده است  و در جای دیگر وی را دختر ابوطالب یعنی دختر عموی محمد خوانده است ، شاید هم آیت الله سبحانی میخواهد چیزی را قایم کند؟ پیامبر بدجوری هوای ام هانی را داشته است، به حدیث زیر توجه کنید:

صحیح بخاری، پوشینه 4، کتاب 53، شماره 396

ام هانی روایت کرده است:

دختر ابوطالب: من در روز فتح مکه به نزد رسول الله رفتم و او را در حال استحمام یافتم، و دخترش فاطمه در حال نظاره کردن او بود. من به او درود گفتم و او پرسید «چه کسی است؟»، من گفتم «من، ام هانی دختر ابی طالب». او گفت «خوش آمدی ای ام هانی». وقتی که استحمام را تمام کرد، ایستاد و هشت رکعت نماز خواند در حالی که تنها یک لباس برتن داشت!  من گفتم برادرم علی گفته است که مردی را که من به او پناه برده ام خواهد کشت، آن مرد فلان بن فلان ابن حبیره است». رسول الله گفت «ای ام هانی!، ما به او امان خواهیم داد، به کسی که تو به او امان داده ای»، ام هانی گفت این ملاقات پیش از ظهر روی داد.

من گمان نمیکنم کسی تابحال به رابطه خاصی بین ام هانی و محمد اشاره کرده باشد، بخاطر همین زیاد روی این مسئله تاکید ندارم، شاید این کشف خود من باشد که بعدها منابع بیشتری بتوان برای آن پیدا کرد و شاید هم به طور کلی خطا باشد که بعداً من متوجه آن بشوم، اما در حال حاضر با این توصیفات و اسناد نظریه قابل توجهی به نظر میرسد. توجه کنید که محمد با یک تکه لباس جلوی ام هانی نماز میخوانده است، آیا چنین کاری را در مقابل دیگران هم میکرده است و اینکار عادی بوده است؟ اگر عادی بوده است چرا ام هانی آنرا ذکر کرده است و روی آن تاکید کرده؟ از این گذشته بدون اینکه پرس و جویی در مورد شخصی که ام هانی میخواهد جلوی کشته شدن او توسط جلاد محمد علی بن ابیطالب را بگیرد بکند، به او امان میدهد، این به خودی خود نشان میدهد که محمد احتمالاً رابطه خاصی با ام هانی داشته است، محمد با برخی از عموهای خود همچون عبدالعزی یا ابولهب  بسیار خشن برخورد میکرد، پس بعید است که علت این توجه خاص از جانب محمد به ام هانی تنها رابطه خویشاوندی باشد. از این گذشته به پیامبر خدا نگاه کنید که اگر یک زن چنین درخواستی از او نمیکرد، رژیمش و دژخیمانش جان انسانی را میگرفتند، جان انسانها در نزد این مرد جنایت پیشه و شیاد چقدر اهمیت داشته است؟ عمادزاده ماجرای معراج را از جانب ام هانی اینگونه نقل کرده است

قالت ام هانی ما اسری رسول الله الامن بیتی و کان فی بیتی نائماً عندی تلک اللیله فصلی العشاء الاخره ثم نام فتمنا و لما کان قبیل الفجر فیبنا هو فلما صلی الصبح وصلینامعه – قال یا ام هانی لقد صلیت معکم العضاء الاخره کما رایت بهذا الوادی ثم جئت بیت المقدس فصلیت فیه ثم صلیت صلوه الغاء معکم الان کماترین.  انس ابن مالک از ام هانی در تفسیر عام

ام هانی دختر ابوطالب خواهر امیرالمومنین علی است. میگوید پیغمبر خدا در خانه من خوابیده بود و نماز عشا را گذارد و خوابیدند ما هم خوابیدیم قبل از طلوع فجر دیدم نماز میگذارد با هم برخاستیم و با هم نماز خواندیم آنگاه فرمود ای ام هانی من نماز عشارا در این وادی گذاردم و رفتم به بیت المقدس و آنجا نماز گذاردم و نماز صبح را برگشتم همین جا چنانکه میبینی گذاردم.

ابوصالح نیز از ام هانی روایت کرده که رسول خدا (را) از حجره من به آسمان بردند – نماز عشاء خواند و خوابید و من با او نماز خواندم و خوابیدم او نماز میخواند که من بخواب رفتم تا آنکه مرا برای نماز صبح بیدار کرد و فرمود ای ام هانی برخیز تا برای تو حدیثی عجیب میگویم.

گفتم یا رسول الله احادیث و احوال شما همه عجیب و شگفت انگیز است.

فرمود چون نماز خفتن گذاشتم جبرئیل آمد و گفت برخیز و بیرون آی چون برخاستم و از حجره بیرون رفتم فرشته ای و اسبی ایستاده بود بمن گفت بر پشت این مرکب براق بنشین سوار شدم تا در لحظه ئی کوتاه دیدم در بیت المقدس هستم آنجا نماز بگذاردم.

پیغمبر تمام حدیث معراج را برای من فرموده و اضافه کرد که اکنون نماز صبح با شما گذاردم.

عمادزاده در ترجمه حدیث نخست اشتباه میکند، یا اگر بدبینتر باشیم دروغ میگوید!، او گفته است رسول خدا پیش من خوابیده بود! عندی یعنی نزد من، توجه داشته باشید که صیغه جمع نیز آورده نشده است، گفته نشده است عندنا، در نتیجه محمد به گفته ام هانی تنها در کنار ام هانی بوده است و کس دیگری در آنزمان در خانه یا در اطراف جایی که محمد و ام هانی خفته بودند نبوده است، اما بعدها صیغه جمع بکار برده است یعنی برای نماز خواندن و غیره آنچه از حدیث بر می آید آن است که اشخاص دیگری نیز بوده اند، البته ممکن است محمد یا راوی از جانب احترام صیغه جمع بکار برده باشد نه برای نشان دادن اینکه چند نفر حاضر بوده اند، این دیدگاه در حدیث بعدی که عمادزاده نقل میکند و در آن صیغه ها کاملاً مفرد هستند قوت بیشتری می یابد. از این گذشته معجزه معراج خیلی ساده به نظر میرسد، محمد خوابیده و بلند شده و گفته که به معراج رفته! شما هم میتوانید اینگونه معراج کنید، بخوابید و بعد از بیدار شدن ادعا کنید که با الاغ پرنده به سیاره مشتری رفته و بازگشته اید.

آری بهترین جواب برای مردمی که فردای آن شب از محمد میپرسیده اند دیشب کجا بودی، این بوده است که من در آسمانها بودم و با جبرئیل جهان را میدیدم! حواس مردم پرت میشد و از او در مورد سفرش به آسمانها سوال میکردند، نه در مورد اینکه در خانه ام هانی چه میکرده است! در برخی از تواریخ آورده شده است که کفار از محمد نشانه هایی از مسجد الاقصی خواستند تا اطمینان حاصل کنند که محمد دروغ نمیگوید و محمد به آنها پاسخ درست داده است، حتی اگر این گزارشهای تاریخی نیز درست باشند بازهم به نظر نمیرسد توصیف کردن یک جا به معنی این باشد که آدم توصیف کننده دیشب در آنجا بوده! گفته میشود محمد از کاروانانی که قرار بوده است به مکه برسند خبر داده است، اینکار نیز نمیتواند معراج را اثبات کند، مگر محال است که محمد از حرکت کاروانهایی که منظم حرکت میکردند و گاهی از کنار کاروانهای دیگر رد میشدند یا پیک هایی را برای بررسی اوضاع جلوتر از کاروان میفرستادند آگاه شود؟ تازه تمامی اینها در صورتی درست هستند که گزارش های تاریخی کاملاً درست و قابل اتکا باشند! برخی از مسلمانان میگویند این ماجرا باعث مسلمان شدن عده ای از مردم شد، پس واقعیت دارد! این هم استدلال درستی به نظر نمیرسد، همین امروز هم افرادی بدون جستجو برای یافتن حقیقت به چنین مزخرفاتی باورمند میشوند اما این به معنی درست بودن آن باور نیست! اعراب شتر چران بیابانگرد 1400 سال پیش گمان نمیکنم شعور و هوششان بیشتر از دکتر بنی صدر تحصیل کرده  فرانسه یا دکتر عبدالکریم سروش تحصیل کرده انگلستان باشد، همچنین در مقابل آن افراد، اشخاص زیادی نیز بودند که این را انکار کردند و محمد را دروغگو خواندند، این به آن در!

جالب است بدانید که داستان معراج خود ساخته محمد نیست، بلکه ایده ای است که از باورهای دینی زرتشتی به عاریت گرفته شده است. نخستین منبعی که میتوان به آن اشاره کرد کتاب ارداویراف نامه  است که در حدود 400 سال پیش از هجرت در زمان اردشیر ساسانی نوشته شده است، موبدان زرتشتی، پدران ملایان امروزی برای اینکه به تعالیم راستین زرتشت و اهورا مزدا پی ببرند و با مشکلات دوران خودشان که شک، الحاد و بیخدایی نیز بعنوان یکی از آن مشکلات ذکر شده است (فصل 1) مردی را با مراسمی انتخاب میکنند، به او منگ و می میدهند تا او بیهوش شود  و نزد اهورامزدا برود و از آن دنیا اخباری را بیاورد (مگر فقط مسلمانان باورهای ابلهانه دارند؟)، نتیجه این اخبار در کتاب تهوع آوری است که شیوه شکنجه شدن مردم را در آن دنیا بخاطر ارتکاب گناهان مسخره ای همچون نزدیک شدن به آتش در هنگام حیض و غیره به تفصیل و با دقت همچون بخش دیدار از جهنم اثر دانته، کمدی الهی شرح میدهد میتوان یافت. جرائم فکری را نیز میتوان در این اثر یافت، مثلا:

فصل 56

پس دیدم روان آنهایی که مارها آنها را میگزیدند و میجویدند. و پرسیدم آنها روان چه کسانی هستند؟ سروش اهلو و آذرایزد گفتند: این روان آن دروندانی است که در گیتی ایزدان و دین را انکار کردند.

فصل 61

و دیدم روان آن دروندانی که می بلعیدند و میریدند و دیگر بار میبلعیدند و میریدند. پ پرسیدم این روان چه کسانی هستند؟ سروش اهلو و آذرایزد گفتند : این روان آن دروندانی است که دی گیتی مینو (یعنی هرچه روحانی است) را باور نداشتند و بر دین دادار اورمزد ناسپاس بودند و بر نیکی که در بهشت و بدبختی که در دوزخ است و به بودن رستاخیز و تن پسین (زندگی مادی واپسین پس از رستاخیز)  به گمان (=مشکوک، در شک) بودند.

وه شاپور نام کسی است که این مسئولیت به گردن او می افتد، او هفت روز در بیهوشی به سر میبرد (عدد هفت شباهت به هفت آسمانی که محمد طی کرده است دارد) در سفرش به آسمانها (فصل 11 ام) با بزرگان دینی همچون زرتشت سپیتمان، کی ویشتاسپ، جاماسب، ایسدواستر، پسر زرتشت و دیگر دین برداران و پیشوایان دین دیدار میکند، همچنان که محمد نیز با تنی چند از پیامبران بر اساس روایات اسلامی دیدار میکند.  بنابر این ایده به آسمانها رفتن و با پیامبران پیشین دیدار کردن و به بهشت و جهنم رفتن و غیره ایده جدیدی نبوده است، ممکن است محمد که تاجر نیز بوده است و به اطرافش سفر میکرده است خود مستقیماً یا از طریق تجار دیگر با این مزخرفات آشنایی پیدا کرده باشد و آنرا به خود نسبت داده باشد، شاید هم تاریخ نویسان مسلمان برای اینکه برای محمد معجزه ای بسازند چنین چیزهایی را از زرتشتیان اقتباس کرده اند. در واقع اینکه شخصی را مست و نشئه کنند تا پیش خدا برود از نگر من همانقدر مضحک و قابل اتکا است که محمد سوار الاغ شود و به آسمان برود و با الله و سایرین دیدار کند.

کلیر تیسدال محقق و میسیونر مسیحی که حدود صد سال پیش در ایران و شهر اصفهان به تحقیق در مورد اسلام پرداخته است معتقد است افزون بر  ارداویراف نامه زرتشتیان خود معتقدند که زرتشت نیز به آسمانها رفته است و اهریمن را دیده است، ریشه به آسمان رفتن و معراج در ادیان هندی نیز وجود دارد، حتی در میان فرقه های گمراهی از مسیحیت نیز میتوان آثاری را یافت که مدعی به معراج رفتن ابراهیم هستند. ، بررسی تک تک این موارد و مقایسه آنها با معراج که کار بسیار جالبی است براستی از حوصله این نوشتار خارج است، گمان میکنم ارداویراف  خود به خوبی ریشه اسطوره معراج را نشان بدهد. احتمال کدام قضیه از نگر شما بیشتر است؟ اینکه محمد واقعاً به معراج رفته باشد یا اینکه داستان معراج را از منابعی که در اطرافش وجود داشته اند تحریف کرده باشد؟ محمد حتی زحمت افسانه سازی را هم به خود نمیداده است بلکه افسانه های ساخت دیگران را دزدی ادبی میکرده است!

افزون بر استدلالهای بالا اگر به آیاتی که در بخشهای پیشین معرفی شد (سوره بقره آیه 118، بقره 145، سوره انعام آیه 6، سوره یونس آیه 20، سوره رعد آیه 7) مجدداً نظری بیافکنیم خواهیم فهمید که محمد یقیناً در مکه معجزه ای انجام نداده است، و از آنجا که هم شق القمر و هم معراج جزو معجزاتی هستند که مسلمانان معتقدند در مکه اتفاق افتاده اند میتوان نتیجه گرفت که محمد یا اینکار ها را انجام نداده است، یا اگر انجام داده است خود آنها را معجزه نمیدانسته است، و الا در پاسخ به پرسش کفار و مشرکین نمیگفت من تنها یک پند دهنده هستم، بلکه میگفت من برای شما شق القمر کردم و به معراج رفتم!

شمه ای از دریای بیکران علم امام جعفر صادق!

نوامبر 12, 2008 - پاسخی بگذارید

انسانیت امام صادق و میزان انصاف وی در کنار دانش او شایسته اهمیت است،

داستان زیر نوع رفتار ایشان و شخصیت ایشان را به خوبی نشان میدهد.

منتهی الآمال، شیخ عباس قمی صفحه 718

«قطب راوندی و ابن شهر آشوب از هشام بن الحکم روایت کرده اند که مردی از ملوک جبل از دوستان حضرت صادق (ع) بود و هرسال بجهت ملاقات آنجناب به حج میرفت و چون به مدینه میآمد حضرت اورا منزل میداد و او از کثرت محبت و اراداتی که بآنجناب داشت طول میداد مکث خود را در خدمت آن حضرت تا یک نوبت که مدینه آمد پس از آنکه از خدمت آن جناب مرخص شده بعزم حج خواست حرکت کند ده هزار درهم بآن حضرت داد تا برای او خانه ای بخرد که هرگاه مدینه بیاید مزاحم آن جناب نشود و آمنبلغرا تسلیم آن حضرت نمود و بجانب حج رفت چون از حج مراجعت کرد و خدمت آن جناب شرفیاب شد عرض کرد برای من خانه خریدید فرمود بلی و کاغذی باو مرحمت فرمود و گفت این قباله آنخانه است، آن مرد چون آنقباله را خواند دید نوشته اند

بسم الله الرحمن الرحیم این قباله خانه ایست که جعفر بن محمد خریده از برای فلان بن فلان جبلی و آن خانه واقعست در فردوس برین محدود بحدود اربعه: حد اول بخانه رسولخدا (ص) حد دوم امیر المومنین (ع) حد سوم حسن بن علی (ع) حد چهارم حسین بن علی (ع). چون آن مرد نوشته را خواند عرض کرد فدایت شوم راضی هستم باینخانه فرمود که من پول خانه را پخش کردم در فرزندان حسن و حسین (ع) و امیدوارم که حق تعالی از تو قبول فرموده باشد و عوض در بهشت بتو عطا فرماید آنمرد آن قباله را بگرفت و با خود داشت تا گاهیکه ایام عمرش منقضی شد و علت موت اورا دریافت پس جمیع اهل و عیال خود را در وقت وفات جمع کرد و ایشان را قسم داد و وصیت کرد که چون من مردم این نوشته را در قبر بگذارید ایشان نیز چنین کردند روز دیگر که سر قبرش رفتند همان نوشته را یافتند که در روی قبر است و بر آن نوشته شده است که بخدا سوگند جعفر بن محمد علیهما السلام وفا کرد بدانچه برای من گفته و نوشته بود.»

و اینگونه حضرت امام صادق ده هزار درهمی را که آنمرد ساده لوح و مومن فرومایه به ایشان داده بود تا برایش خانه ای در مدینه بخرد را بالا کشیدند و ملاخور (یا امامخور) کردند. چه جای تعجبی دارد که رهروان راستین مکتب آن جناب همچون عمامه به سر های فیضیه  و امثالهم امروز دزد و تبهکار از آب در بیایند؟ شاید بتوان امتیاز ابتکار فروش زمین بهشت در دوران انگیزاسیون قرون وسطای اروپا را برای امام صادق که بنیانگذار این روش است، ثبت کرد.

شایسته است برای درک بهتر میزان دانش امام صادق، به بررسی چند نظرات ایشان در احادیثی که علامه مجلسی در حلیه المتقین نوشته است بپردازیم.

حلیه المتقین باب دوازدهم صفحه 328

در حدیث معتبر از حضرت صادق منقول است که مخورید هدهد را و دست اطفال مدهید که بازی کنند که تسبیح خدا میگوید، تسبیحش این است که لعن الله مبغضی آل محمد علیهم السلام، یعنی خدا لعنت کند دشمنان آل محمد را.

این حدیث به عالم بشریت هشدار میدهد که مبادا هدهد را بخورند، زیرا این حیوان دائم در حال لعنت فرستادن بر دشمنان اهل بیت (صهیونیست ها و کمونیست ها و لیبرالها و خداناباوران و اهل تسنن و حقوق بشریها و…) است و البته این گفته با یافته های علمی نیز کاملا همخوان است. جانورشناسان معتقدند هدهد همواره صدایی از جنس قد قد و متمایل به قارقار تولید میکند که ترجمه همان عباراتی است که امام صادق این جانورشناس بزرگ اعلام کرده اند. جالب است که این حدیث، بعنوان حدیث معتبر طبقه بندی شده است! یعنی این حدیث بالاترین میزان اعتبار را از لحاظ مکتب شیعه دارا است.

حلیه المتقین باب نهم صفحه 230

از حضرت صادق منقول است که هرگاه از عقرب ترسی، نظر کن در شب به ستاره ها که نزدیک ستاره دویم بنات النعش است، و سه مرتبه بگو: اللهم یا رب اسلم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، و سلمنا من شر کل ذی شر. راوی گفت تاحال یک شب نخواندم، عقرب در آن شب مرا گزید.

البته این توصیه مربوط به عقربهای عربستان است که با زبان عربی آشنا هستند، و در مورد سایر عقبرها کارساز نیست. تحیقات علمی نشان میدهند که عقربها در مرتبه اولی که این ذکر خوانده میشود از حرکت باز می ایستند و در مرتبه دوم چنگهای خود را به سبک قنوت بالا میبرند و در مرتبه سوم میگویند الهی آمین. این ها همه نشانه هایی است برای کسانی که عناد و دشمنی ندارند و همه دانشمندان دنیا از سنی و لامذهب گرفته تا لیبرال و انسانگرا از میزان خرد و دانشی که در اینگونه احادیث است انگشت تحیر به دهان میگزند. معلوم نبود اگر امام صادق بشریت را از این خطر و نحوه رهایی از آن آگاه نمیکردند تابحال چند میلیون نفر از نیش عقبر جانشان را از دست میدادند.

حلیه المتقین باب نهم صفحه 225

در حدیث دیگر از امام صادق منقول است که هرکه را ورمی یا جراحتی به هم رسد کاردی را بگیرد و بر آن موضع بمالد و بگوید: بسم الله ارقیک من الحدو الحدید، و من اثر المعود و الحجر المبلود من العرق الفاتر، و من لوازم الاجر من الطعام و عقره و من الشراب و برده، امضی الیک باذن الله الی اجل مسمی فی الارض و الانعام، بسم الله فتحت، و بسم الله ختمت، پس آن کارد را در زمین فرو برود.

این حدیث نیز از دانش سرشار امام صادق در پزشکی خبر میدهد که ایشان تا چه حد به مسائل پزشکی آشنا بوده اند، البته این قضیه فرو کردن کارد در زمین هنوز بر بشر نادان، پوشیده است، ولی حتماً حکمتی در کار است. البته آشکار است که امام بیشتر به دعانویسی که شغل شریف رمالها و مهره اندازها است علاقه داشته اند.

حلیه المتقین باب پنجم صفحه 135

منقول است که شانه نمودن فقر را برطرف میکند، دردها را میبرد.

این از احادیثی است که ما از درک رابطه آن عاجز هستیم، اما انشاءالله علوم ضعیف بشری در آینده به راز آن پی خواهد برد. چون همه حرفهای امام صادق کاملا درست است شایسته است که انسان احتیاط کند و قبول کند که شانه کردن واقعا هم در عرصه اقتصاد بسیار سودمند است هم در از بین بردن دردها.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 117

حضرت صادق دیدند که مادر اسحق فرزند خود را شیر میدهد، فرمود که ای مادر اسحق! از یک پستان شیر مده، از هردو پستان شیر بده که یکی به عوض طعام است و یکی به عوض آب و فرمود که هرچه کمتر از بیست و یک ماه شیر میدهد به فرزند، ظلم است به طفل.

حضرت امام صادق همچون پیامبر بزرگ اسلام بسیار علاقه مند به زنان بوده اند، و از امتیاز اسلامی تعدد زوجات استفاده میکردند، احتمالا قصد داشته اند پستان مادر اسحق را ببینند، و اینرا بهانه کرده اند تا وقتی که مادر اسحق پستان را عوض میکند، به زیارت پستان مبارک نائل شوند. البته این تنها حدس نویسنده است، ممکن است واقعا بین مفاد پستانها تفاوت هایی از لحاظ کیفیت وجود داشته باشد که عالمان دانند.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 99

در حدیث حسن از حضرت صادق منقول است که چون در شب زفاف به نزد عروس بروی، موی پیشانیش را بگیر و رو به قبله آور و بگو: اللهم بامانتک اخذتها و بکلماتک استحللتها، فان قضیت لی منها ولداً فاجعله مبارکاً تقیاً من شیعه آل محمد، ولا تجعل للشیطان فیه شرکاً ولانصیباً.

به هرحال از علم لدنی و رابطه الهی و دانش فراوان امام هم که بگذریم، ایشان تجربه زیادی در اینگونه مسائل داشته اند، حضرت حد اقل چندین شب زفاف را پشت سر هم گذاشته اند و نتیجه آنهمه کوشش ها این چند خط است که به بشریت تقدیم کرده اند. لذا شرط احتیاط آن است که زلف عروس را واقعا گرفته چنین اسلامیاتی را بیان کنیم.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 93

از حضرت صادق منقول است که نباید مرد را دخول نمودن به زن خود در شب چهارشنبه.

دلیل این حدیث شریف احتمالا این است که مردان مسلمان بتوانند شب چهارشنبه را زودتر بخوابند و فردا زودتر سر کار بروند. متاسفانه امروزه بسیاری از آدمها به بهانه جمعه پنجشنبه را نیز تعطیل میکنند و دو روز در هفته استراحت میکنند، که این ضربه بزرگی را به اجتماع بشری میزند. این توصیه را میتوان از توصیه های اقتصادی اجتماعی جنسی این امام بزرگوار دانست.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 93

حضرت صادق فرمود که جماع مکن در اول ماه و میان ماه و آخر ماه که این باعث این میشود که فرزند سقط شود، و نزدیک است که اگر فرزندی به هم رسد دیوانه باشد یا صرع داشته باشد. نمی بینی کسی را که صرع میگیرد اکثر آن است که یا در اول ماه یا در آخر ماه میباشد؟

البته باید توجه داشت که منظور حضرت ماه های قمری بوده است نه ماه های شمسی و یا نعوذ بالله میلادی، و چون ماه های قمری همواره در حال حرکت و تغییر هستند و اول ماه امسال در همان روزی در تقویم خورشیدی نیست که سال دیگر و سال گذشته، از کسانی که درد دین دارند و نگران آخرت خود و امت اسلام هستند، انتظار میرود که تقویم هایی را تنظیم کنند تا مومنین بتوانند به این توصیه امام عمل کنند.

احادیث زیر بدون تفسیر و توضیح به عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت تقدیم میشود.

حلیه المتقین باب چهارم صفحه 93

از حضرت صادق منقول است که هرکه عقد کند یا زفاف کند و ماه در عقرب باشد عاقبت نیکو نبیند. در روایت دیگر منقول است که هرکه در تحت الشعاع عقد یا زفاف کند بداند که فرزندی که منعقد شود پیش از تمام شدن سقط میشود.

حلیه المتقین باب سوم صفحه 61

در حدیث صحیح از حضرت صادق منقول است که نیم خورده مومن شفای هفتاد درد است.

حلیه المتقین باب سوم صفحه 59

در خدمت حضرت صادق بودم، دیدم که بعد از طعام میگردد و آنچه بر زمین افتاده برمیدارد حتی کنجد و امثال آن را. گفتم فدای تو شوم، اینها را بر هم میچینند؟ فرمود که اینها روزی توست، مگذار از برای دیگری، که اینها شفایند از همه دردی.

حلیه المتقین باب سوم صفحه 56

به سند حسن از حضرت صادق منقول است که هرگاه مسلمانی خواهد که طعام بخورد، چون لقمه را بردارد بگوید: بسم الله و الحمدلله رب العالمین، پیش از آن که لقمه به دهانش رسد خدای تعالی گناهانش را بیامرزد.

حلیه المتقین باب سوم صفحه 54

از حضرت صادق منقول است که چون بعد از طعام دست بشویی؛ به آن تری که در دست هست دیده های خود را مسح کن که این امان است از درد چشم.

حلیه المتقین باب دوم صفحه 37

به سند صحیح از حضرت صادق منقول است که سرمه کشیدن در شب چشم را نفع می رساند و در روز زینت است.

قابل توجه همجنسگرایان.

حلیه المتقین باب دوم صفحه 37

به سند موثق از حضرت صادق منقول است که سرمه کشیدن دهان را شیرین میکند.

حلیه المتقین باب اول صفحه 24

از حضرت صادق منقول است که مداومت بر پوشیدن موزه امان میدهد از خوره.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 23

در حدیث معتبر از حضرت صادق منقول است که موزه پوشیدن نور چشم را زیاد میکند. در روایت دیگر فرمود که مداومت پوشیدن موزه امان میدهد از مرض سل و از مرگ بد.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 20

به سند معتبر از حضرت صادق منقول است که هرکه جامه نو ببرد و آبی در ظرفی کند و سی و شش مرتبه سوره انا انزلناه فی لیله القدر بخواند؛ هرگاه که به آیه تنزل الملائکه برسد؛ اندکی از آب را نرم به جامه بپاشد؛ پس دو رکعت نماز بکند و دعا کند و بگوید: الحمد لله الذی رزقنی ما اتجمل به فی الناس و اواری به عورتی و اصلی فیه لربی؛ و خدارا شکر کند؛ پیوسته در فراخی نعمت باشد که آن جامه کهنه شود.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 18

در حدیث حسن از حضرت صادق منقول است که هرکه عمامه بپیچد بر سر و تحت الحنک نبندد؛ به او دردی برسد که دوا نداشته باشد؛ پس ملامت نکند مگر خودرا.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 23

در حدیث حسن از حضرت صادق منقول است که به جامه سرخ تیره پوشیدن کراهت دارد مگر برای نوداماد.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 17

حضرت صادق فرمود که جامه آنچه از غوزک پا میگذرد در آتش جهنم است.

حلیه المتقین اول دوم صفحه 15

از حضرت صادق منقول است که جامه کتان بدن را فربه میکند.

البته تمامی احادیث بالا صحیح نیستند اما وقتی گفته میشود «به سند معتبر منقول است» به این معنی است که امام واقعا چنین اباطیلی را تلاوت فرموده اند و به معنی این است که متخصصین علم حدیث این حدیث را پس از موشکافی های فراوان که به علوم رجال و درایت مربوط میشود تایید کرده اند. این احادیث و باقیمانده ها از امام صادق جایگاه علمی امام صادق را از جایگاه واقعی یک دانشمند و فاضل شایسته احترام به یک دعانویس و انسان خرافاتی نادان و یاوه گو که گویا جایگاه واقعی او نیز هست تقلیل میدهد.

البته انسان خردگرا بدون توجه به اندیشمند به خود اندیشه نگاه میکند، و حتی از یک انسان دیوانه و جاهل نیز ممکن است  تفکراتی استخراج شود که تفکرات ارزشمند و صحیحی باشند، لذا هدف نویسنده از نگارش این عبارات این نیست که تمامی تفکرات امام صادق را به دلیل اینکه اکثر تفکرات ایشان یاوه بوده اند باید کنار گذاشت. ممکن است انسان کم خرد و خرافاتی ای مانند امام صادق نیز حرفهای ارزشمندی زده باشد که باید آنها را آموخت و از آنها تقدیر کرد اما باقی اباطیل و اراجیفی که ایشان فرموده اند را به زباله دان انداخت و به امام صادق نیز با همان چشمی نگاه کرد که به امام خمینی و خلخالی و مشکینی نگاه میکنیم.

هدف از بیان این مطالب ترور کورکورانه شخصیت امام صادق نیست، هدف بت شکنی و زدودن قداست است از چهره این اشخاص، امام صادق ممکن است از بسیاری از افراد زمان خودش آگاهتر بوده باشد و در مقایسه با بسیاری از حتی آخوندها نیز انسان داناتری باشد، اما از هیچ قداست و جایگاه ویژه فرابشری ای برخوردار نیست و شایسته احترام و ستایش ویژه ای نیست.  حتی اگر قرار باشد امام صادق را دانشمند نیز بدانیم، جایگاه واقعی این شخص همانطور که گفته شد بسیار پایین تر از افرادی مثل جابر بن حیان بوده است و در زمینه فقاهت و تحقیقات دینی هم اطلاعات ایشان حتی در حد شیخ کلینی و علامه مجلسی و علامه طباطباعی نیز نیست!

اگر دانشمند ترین امامان ایشان است، واقعا باید به حال بقیه 11 امام که قطعاً وجود داشته اند تاسف خورد. شاید چندان بی مورد نباشد که امامان شیعه را نیز همچون پیامبر اسلام امی و بیسواد دانست. ایشان نه مشکلی را از راه بشریت برداشتند نه مفهومی یا اختراعی را تقدیم به تاریخ کردند تا قطار دانش بشری را شتاب بخشیده باشند نه توانستند با گرامی داشتن کثرت گرایی و خردگرایی و ترویج انسانیت و شادی چراغی را در جامعه تاریک اسلامی روشن کنند. تنها خرافه آفریدند و به جهل و خشونت و سنگ مغزی دامن زدند.

شعری در ارتباط با جریان حجة الاسلام والمسلمین حسن گلستانی رئیس ستاد اقامه نماز شهرستان تویسرکان

نوامبر 10, 2008 - یک پاسخ

امام جمعه چه شوق عبادتی دارد
ببین ببین چه به آن زن ارادتی دارد

کشید رخت تن زن برون به یک ضربت
گمان کنم که به این کار عادتی دارد

دو هفته بود که گلدسته اش و بالش بود
کنون مجاور گنبد سعادتی دارد

زنی گرفته و ارشاد میکند واعظ
به روز جمعه چه درس محبتی دارد

صدای تق تق شیخ است و آیه میخواند
به لطف حق، چه مزاج سلامتی دارد

به یمن اشهد ان لااله الا لله
ز هر کجای وجودش تلاوتی دارد

گهی ز پشت و گهی از جلو، معاذالله
که قاری است و دوگانه قرائتی دارد

نه، مسخره نکنم، هرچه بود زیبا بود
منم کسی که چنین رأی و جرأتی دارد

توان خود به تمسخر، نشانتان دادم
ولی تمسخر آنها ندامتی دارد

نه من بخیل و حسودم نه باشدم عقده
خوشا هرآنکه چنین استراحتی دارد

امام بود و زنی بود و خانهی امنی
دریغ، تکنولژی هم شراکتی دارد!

ز بدبیاری شیخ است و زن، که این دفعه
ز حالشان کمرائی حکایتی دارد

بهر کجا کمرائی نبود و شیخی بود
بدان که پرده و دیوار صحبتی دارد

عمل به سکس که زیباست، آنچه زیبا نیست
همین که شیخ به کارش دخالتی دارد

برای خلق خدا منع میکند اما
خودش برهنه شود تا که فرصتی دارد

اگر که مسخره ای هست مذهب است اینجا
که زیر ملحفه ها هم نظارتی دارد

ز بد سرشتی شیخ و کشیش و خاخام است
اگر که سکس خلایق ملامتی دارد

نه بار اول و نه آخرست این ویدئو
نه عشقبازی انسان نهایتی دارد

نه زور بود و تجاوز، چه کار دلخواهی
خوش آن عمل که دو جانب رضایتی دارد

به فرض اینکه زنی بوده است شوهردار
کسی ز شوهر آن زن وکالتی دارد؟

ز فرط عقده ی جنسی که هست در مردم
هرآنکه دیده جدا یک شکایتی دارد

نشسته فیلم طرف تا به آخرش دیده
برای خویش ولیکن برائتی دارد

در آن دیار که یک موی زن نباید دید
عجب نکن که کلیپی قیامتی دارد

در آن دیار که ارضا نمیشود عقده
کلیپ آمده حکم جنایتی دارد

ز شیخ میشود آشفته بود و از عملش
نه آن کسی که به یارو حسادتی دارد

دل خلایق از این میشود خنک امروز
که شیخ را به چنین حال و حالتی دارد

وگرنه خلوت مردم به ما چه مربوط است؟
پس این شلوغی و جنجال علتی دارد

همین بهانه که منصوب رهبر است این شیخ
برای شادی مردم کفایتی دارد

اگر دو روز دگر شیخ و زن به حبس افتند
برای قلب رئوفان چه لذتی دارد؟

یکی به دشمنی این دو فیلم بگرفته
که گفته دزدی او رأی مثبتی دارد؟

تجاوزی به حریم زنی شد و شیخی
همین عمل به مراتب قباحتی دارد

بیا و هو نکن آن شیخ را و آن زن را
که هوشیاری تو ارج و قیمتی دارد

به سنگسار کسان سنگ را مکن پرتاب
که انتظار همین از تو دولتی دارد

برای رشوه به تو میدهد دو قربانی
بله عوام فریبی، غرامتی دارد

بیا و بگذر از این شیخ بدبیار امروز
که بعد ازین نه لباسی، نه قدرتی دارد

مشو رفیق حکومت، رفیق من، زنهار
که در تو عشق و صفا هم حکومتی دارد.

هادی خرسندی (اصغر آقا)

ای کاش ما هم کشوری داشتیم مانند ایالات متحده

نوامبر 5, 2008 - یک پاسخ

با درود

دوستان  ای کاش ما هم کشوری مثل آمریکا بودیم که در ان شاهد  رای گیری آزاد حضور پر شکوه مردمی داشتیم دیشب وقتی تا 6 صبح بیدار بودم برای اینکه متوجه شوم نتایج رای گیری چه خواهد شد باور نمی کنید ولی اشک بر چشمانم جاری شده بود از این هم استقبال از این همه شکوه از این همه دموکراسی و….

متاسفانه ما ایرانیان در کشوری زندگی می کنیم که نه می توانیم انتخابات آزاد داشته باشیم و نه رئیس جمهوری مانند آمریکا که بتواند این چنین با قدرت حاضر شود و بازهم میگویم ای کاش ما جمهوری ولایت فقیحه نداشتیم کاش کسی را نداشتیم که ادعای حکومت از طرف خدا داشته باشد  و جلادی نداشتیم به بنام رهبری تا کسی حرف زد خفه اش بکند کاش رئیس جمهوری به افتضاحی احمدی ن|اد نداشتیم ولی ای ایرانی عزیز هنوز هم دیر نیست ما هم می توانیم یک روز طعم دموکراسی در کشور عزیز خودمان بچشیم و به نگر من او روز نزدیک است به امید ایرانی ازاد و ایرانی سرافراز….

در پایان این کلیپ صحبت های جناب پرزیدنت باراک اوباما را برای دوستانی که ندیده اند می گذارم تا شکوه دموکراسی را متوجه شوند .

http://rapidshare.com/files/160820989/obama.2008.11.04.hdtv.xvid-xoxo.avi

اسرائيل و دشمنانش

اکتبر 18, 2008 - یک پاسخ

۱ – دوستان اسرائيل عبارتند از آدمهايي مثل آلبرت اينشتاين ، سيمون ويسنتال ، تقريبا تمامي برندگان جوايز نوبل فيزيک ، شيمي ، طب ، سرشناس ترين آکادميسين هاي جهان در علوم تجربي و انساني. مجرب ترين پزشکان ، شاخص ترين هنرمندان سينما ، تاتر و موسيقي جهان ، گردانندگان صنعت تلويزيون و سرگرمي در غرب و خلاصه هر جا که نبوغ و خلاقيت تکنيکي عصر جديد مي درخشد ، نشاني هم هست از علاقه به اسرائيل. خوشمان بيايد يا نه.

۲ – دشمن اسرائيل ، انساني است که به شيوه هفت هزار سال قبل مي زيد ، سيماي او ، پوشش او ، بوي بدن و پاهايش ، رفتار او با همسر و فرزندانش ، خانه يا غاري که در آن زندگي مي کند ، کلماتي که براي حرف زدن انتخاب مي کند ، ميزان آگاهي اش از پديده هاي دنياي جديد و خيلي چيزهاي ديگر.
دشمن اسرائيل بن لادن است با همان سيما که گفتم ، ايمن ظواهري است و يا ابومصعب الزرقاوي. دشمن اسرائيل روح الله خميني است يا اکبر محتشمي و يا محمود احمدي نژاد. دشمن اسرائيل ابومصعب الزرقاوي است که مثل پوست کندن خيار آدم سر مي برد جلوي دوربين ، دشمن اسرائيل موسوي خميني است که فتواي قتل نويسنده اي را چون باب ميلش ننوشته است ، صادر مي کند. خوابنما مي شود و با يک دستخط هزاران انسان بيگناه يا کم گناه را به کام مرگ مي فرستد.

۳ – دشمن اسرائيل جمهوري اسلامي ايران است ، جمهوري عربي خلق سوريه. امارات اسلامي افغانستان (طالبان ) و جمهوري خلق عراق (صدام) است. دوستان و شرکاي اسرائيل عبارتند از به ترتيب : ۱ – بلژيک ۲ – آلمان ۳ – سوئيس ۴ – بريتانيا ، کافيست آزاديهاي مدني – سياسي در کشورهاي حامي اسرائيل را با رفتار رژيمهاي مخالف اين کشور مقايسه کنيم تا تصوير شفاف و بدون خدشه مدنيت در برابر توحش برابر چشمانمان پديدار شود.

۴ – دوستان اسرائيل جوانان آراسته و مدرني اند که شمع در دست براي همدردي با هزاران همنوع خود ، صدها زن و مرد و کودک قرباني حادثه يازده سپتامبر ، با قبول همه خطرات به ميدان محسني تهران مي آيند. دشمنان اسرائيل صاجبان چفيه پوش چهرهايي ترسناک اند که در غزه ، جنين و بعلبک به خيابان مي ريزند ، براي قتل هزاران انسان بيگناه شادي ، هلهله و پايکوبي مي کنند ، صداهاي عجيب و غريب در مي آورند و تيرهوايي شليک مي کنند.

۵ – براي دشمنان اسرائيل فرقي نمي کند ، تعجب نکنيد که آنها دشمن همه چيزهاي خوب عالم اند ، دشمن موسيقي ، سينما ، بوسه ، دختر و پسري که دست در دست هم راه مي روند ، دشمن همه خوبيها و زيبايي ها. بمبهايي که در مادريد و لندن منفجر مي شود ، رفيق حريري نخست وزير محبوبي که در آتش وحشت بشار اسد از طلوع آزادي مي سوزد ، شهروندان بي گناهي که طعم نفرت بربري دشمنان اسرائيل را مي چشند و ..
دوستان من مشکل دقيقا همينجاست. دشمن اسرائيل دشمن تل آويو نيست به شکلي دشمن نوع انسان شده است در زمانه ما .
نگارنده اين خطوط جايزه مي دهد به شما اگر بتوانيد يک حکومت متخاصم با اسرائيل را معرفي کنيد ، که شهروندان عادي خود را قتل عام نکرده باشد ، يک حکومت دشمن و حتي مخالف اسرائيل را معرفي کنيد که از يک روزنامه و فقط يک روزنامه آزاد برخوردار باشد. يک حکومت دشمن اسرائيل را معرفي کنيد که زنان در آن حداقل از حقوق برابر با حيوانات برخوردار باشند – سنگسار و شکنجه نشوند.در اسرائيل بمبگذاران انتحاري زنده مانده و يا بازداشت شده ، از حق انتخاب تعداد نا محدودي وکيل برخوردارند هزينه وکلا از محل ماليات شهروندان ايرائيلي توسط دولت پرداخت مي شود ، زندانيان همه حق ملاقات دارند ، در سلول انفرادي نگهداري نمي شوند ، سازمانهاي حقوق بشري و مطبوعات حق دسترسي شبانه روزي به آنان را دارند – مقايسه کنيد اين حقوق را با حقوق يک نمونه مثلا اکبر گنجي در اوين.

۶ – خوشتان بيايد يا نيايد ، دوستي يا دشمني اسرائيل ملاک انتخاب است ميان تمدن و بدويت – اين يک حکم راستگرايانه ، نئوکنسرواتيو و غيرانساني نيست. اين واقعيت دنياي امروز ماست. قبول نداريد ، کاغذ و قلم برداريد ، خطي وسط صفحه بکشيد ، دوستان و دشمنان اسرائيل را يک به يک روي سمت راست و چپ خط حائل روي کاغذ آوريد. نوشته خود را چند بار خوب نگاه کنيد و بعد لطفا از خود خجالت بکشيد ، اگر تا ديروز نامتان در کنار بن لادن ،احمدي نژاد ، خامنه اي و الزرقاوي بود.

۷ – اسرائيل پاره اي از هويت تاريخي ما ايرانيان است. کورش کبير و ديگراني که مظاهر ايرانيت مايند ، در اسرائيل از ايران عزيزتر و گرامي ترند، دشمنان اسرائيل – اعراب افراطي – خطرناکترين دشمنان تاريخي و معاصر ايران زمين اند.
در اسرائيل اما ، رئيس جمهور و بسياري از مقامات عاليرتبه اسرائيل ايرانياني اند که برخلاف بسياري از ديگر ايرانيان به ايراني بودن خود هنوز افتخار مي کنند .
اسرائيل يعني قوي ترين اقتصاد خاورميانه ، شکوفا ترين رشد تکنولوژيک اين منطقه از جهان ، بالاترين ضريب دمکراسي ، رعايت حقوق بشر ، آزاديهاي مدني – مطبوعات و حقوق سياسي شهروندان در خاورميانه. جملات بالا به گوش بسياري از قربانيان ماشين پروپاگانداي نظام اسلامي البته ناآشناست. جملات بالا براي بسياري از قربانيان ماشين تبليغات استالين و گوبلز هم نامفهوم است. نگران نباشيم ، چرخ زمان به نفع انسان و آزادي مي گردد. ديده قربانيان دروغ رفته رفته بر حقايق گشوده مي شود. ماهها پس از سقوط طالبان بسياري از زنان و دختران افغان هنوز باور نمي کردند که اگر برقع را کنار زنند ،اعدام نخواهند شد ، باور نمي کردند که خداوند فعلا تصميم ندارد زنان بدحجاب را به سگ ، خوک و يا حيوانات موذي تبديل کرده ، عذاب نمايد. نگران نباشيم. مدتي طول کشيد تا دستها پيش رفت ، برقع ها کنار زده شد ، خوشه اي از مو روي پيشاني ريخت. گل لبخند شکفت و بسياري تازه حضور زيباي آزادي را باور کردند.

حکايت ما و بسياري از روشنفکران اسرائيل ستيز ، غرب ستيز ، عشق ستيز و خود ستيز نسل ديروز اين بود، نگران نباشيم. سطرهايي که از نظر گذشت، تازه آغاز راه است ...

نوشته شده توسط نیما راشدان .

کودک آزاری در اسلام قانونی است.

اکتبر 15, 2008 - پاسخی بگذارید

تحریر الوسیله روح الله الخمینی
کتاب النکاح – برگ 15
مسأله 12- کسیکه زوجهای کمتر از نه سال دارد وطی او برای وی جایز نیست چه اینکه زوجهی دائمی باشد، و اما سایر کام گیریها از قبیل لمس بشهوت ا آغوش گرفتن و تفخیذ (1)اشکال ندارد هر چند شیرخواره باشد، و اگر قبل از نهسال او را وطی کند اگر افضأ نکرده باشد بغیر از گناه چیزی بر او نیست، و اگر کرده باشد یعنی مجرای بول و مجرای حیض او را یکی کرده باشد و یا مجرای حیض و غائط او را یکی کرده باشد تا ابد وطی او بروی حرام میشود، لکن در صورت دوم حکم بنابر احتیاط است و در هر حال بنا بر اقوی بخاطر افضاء از همسری او بیرون نمیشود در نتیجه همه احکام زوجیت بر او مترتب میشود یعنی او از شوهرش و شوهرش از او ارث میبرد، و نمیتواند پنجمین زن دائم بگیرد و ازدواجش با خواهر آن زن بر او حرام است و همچنین سایر احکام، و بر او واجب است مادامی که آن زن زنده است مخارجش را بپردازد هرچند که طلاقش داده باشد، بلکه هرچند که آن زن بعد از طلاق شوهری دیگر انتخاب کرده باشد که بنابر احتیاط باید افضا کننده نفقه او را بدهد، بلکه این حکم خالی از قوت نیست و نیز بر او واجب است دیه افضا را که دین قتل است بآن زن بپردازد اگر آن زن آزاد است نصف دیه مرد را به مهریه ایکه معین شده و بخاطر عقد و دخول بگردنش آمده به او بدهد، و اگر بعد از تمام شدن نه سال با او جماع کند و او را افضاء نماید حرام ابدی نمیشود و دیه بگردنش نمی آید، لکن نزدیکتر به احتیاط آن است که مادامی که زنده است نفقه اش را بدهد هرچند که بنا بر اقوی واجب نیست.
1- باران او شهوترانی کردن.
این حکم البته اصلا محدود به کتابِ آقای خمینی نیست. تقریبا اکثر علمای شیعه بر آن اجماع دارند، شاید با اندکی تغییر در جزئیات. مثلا، آیت الله مکارم شیرازی بر این عقیده است که اگر بتوان از طریق جراحی و کلا پزشکی مشکل جز خوردن آلت تناسلی کودک (افضا شدن) او را بر طرف کرد، شاید بتوان در حکم «از کار افتاده بودن» این کودک تجدید نظر کرد!
آنهایی که عربی بلدند، بد نیست به این لینک هم (که یک سایتِ معتبر فتواست) سری بزنند:
http://www.islamweb.net/ver2/Fatwa/ShowFatwa.php?lang=A&Id=23672&Option=FatwaId&x=40& y=13
توجه کنید:
پرسیده: زنم خردسال است، چگونه با او سکس داشته باشم؟!
پاسخ گرفته: «… وينزل بين فخذيها، …» ترجمه اش میشود: «و بین رانهای او انزال کن.»

کودک آزاری در قرآن نیز به رسمیت شناخته شده است

سوره طلاق آیه 4
وَاللَّائِي يَئِسْنَ مِنَ الْمَحِيضِ مِن نِّسَائِكُمْ إِنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلَاثَةُ أَشْهُرٍ وَاللَّائِي لَمْ يَحِضْنَ وَأُوْلَاتُ الْأَحْمَالِ أَجَلُهُنَّ أَن يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْرًا

اگر در ترديد هستيد ، از ميان زنانتان آنهايی که از حيض مايوس شده اندو آنهايی که هنوز حيض نشده اند عده شان سه ماه است و عده زنان آبستن همان وضع حمل است و هر که از خدا بترسد ، خدا کارش را آسان خواهد کرد

از میان زنانتان آنان که هنوز حیض نشده اند!!!

تعدادی از کودکانی که از نظر اسلام به سن بلوغ جنسی رسیده اند و مومنین میتوانند به آنها دخول کنند:

فلسطيني هم مگر داشتيم؟

اکتبر 14, 2008 - پاسخی بگذارید

…» فلسطيني ها مدام بر آن هستند که بايد سرزمين فلسطين به کشوري مستقل براي آنها در آيد، که شهروندان آنجا را نيز فلسطيني بنامند. اما در اينجا يک مشکل اساسي وجود دارد که اين مسئاله را به نماي غيرممکن درمياورد؛ و آن اين است که اصولا فلستيني هائي وجود ندارند؛ بلکه اين تنها يک واژه ي من درآوردي بوده و هيچ اعتبار تاريخي ندارد.

اسرائيل در درازاي دو هزار سال به نام فلسطين خوانده ميشد، درست مانند «Wicca»؛ بهمين دليل است که خود واژه ي «فلستيني» هم بسيار کهن نزد برخي ها بچشم مي آيد. اما واقعيت امر اين است که فرنام فلستيني، يک دروغ مدرن و کم عمر بيش نيست.

پيش از اينکه اسرائليها در جنگ ها زمين هاي آن ديار را براي خود کنند، قزه بخشي از مصر بود؛ و آنگاه کساني با نام فلستيني ها، موجود نبودند. و نوار باختري هم جزو اردن بود و باز فلسطيني هائي موجود نبودند.

درست از زماني که يهودي ها دامنه در آنجا گستراندند و آغاز به کاشت پرتقال « پرتقال هائي باندازه ي توپ هاي بسکتبال» کردند، ناگهان سرو کله ي فلستيني هاي گريان براي ميهن و سرزمين از دست رفته شان پيدا شد، که با نيروي مردمي تصميم به پس گرفتن باصطلاح خاکشان گرفته بودند.

از هم اکنون بدليل راستي در گفته هم که بوده، بگذاريد که من ديگر براي اشاره به اين انسانهاي بي همتا که از شادي در هنگام مرگ ما به رقص و آوازه خواني در مي آيند، و تا زماني که يکي از آن ميان اشاره به دوربين هاي فيلمبرداري ميکند، دست از پاي کوبي نمي کشند، از واژه ي فلسطيني ها بهره نجويم. و آنها را آنگونه که در واقعيت هستند بخوانم.
«عربهاي ثاني از همان عمق ماجرا که در يک فضاي بزرگ از انکار حقيقت قرار گرفته اند، در مورد اينکه هيچگاه توانايي و عرضه ي اين را نداشته اند که نکته اي سزاوار آفرين و درود در زندگيشان به ارمغان بياورند، بلکه بجاي آن ترجيح به سخت کوشيدن از براي يک مبارزه ي پوچ جاودان و مرگ ميدهند.
اکنون برويم سر نامگذاري آنها، بهترين گزينشي که هم اکنون در سر دارم عبارت «همسايه هاي متنفر از يهودي ها است» که به گمانم بد نباشد.

به هر روي، اين همسايه هاي متنفر از يهودي ها ي ما ميخواهند که يک ميهن براي خود داشته باشند؛ اوپسسس! فقط يک نکته! نه البته نه، نميخواهند.

آنها ميتوانستند همين کشور دلخواهشان را در درازاي سي سال گذشته داشته باشند. اگر ميخواستند. اما مسئاله اينجاست که زماني که سخن از کشورداري به ميان ميايد، بايد دسته کم امکان وجود چراغ راهنما، ماشين هاي زباله داني و غيره ميبود. و از همه بدتر اينکه انسان کم کم ميتوانست راهي براي کسب نان شب خود ميافت.

اين بهيچ گونه اي خوشايند نيست، ولي بايد بگويم که آنها هم دقيقا همانند ديگر متنفران يهودي ها چيزي جز اسرائيل نميخواهند. البته اينهم بديهي است که آنها يک گروه بزرگي يهودي مرده و جان سپرده هم ميخواهند، ولي همانگونه که گفتم اسرائيل برجسته ترين نکته ي ماجراست. همين و بس!

مگوئيد چرا؟

يکي از دلايل عمده ي آن از بين بردن و شکستن کشوري بانام اسرائيل است، و يا همان صهونيستي که آنان در کتابهاي درسيشان ميخوانند.
همين اسرائيلي که در درازاي پنجاه سال گذشته اين امکان را براي مدعيان قدرت در دنياي عرب بوجود آورده تا در برابر مردمشان سر خم کنند. آنهم مردمي که بيشترين شما بيسوادي، فقر بدون مرز، و بزرگترين اشکالات فرهنگي را ميتوان در ميانشان يافت.

و اگر شما خواننده ي گرامي يک سير ابتدايي در اين دنياي انسان ها کرده باشي، بسادگي اهميت اين قضيه را خواهي درک کرد.

من هر گاه که از هر يک از اين نابغه هاي عزيرمان ميشنوم که خاورميانه ي مسلمان مهد تاريخ و تمدن است، تنها انگار خاري به چشمم فرو ميکنند. و تا آنجايي که من بدانم از عربها در تاريخ براي دنيا سودي به پيش نرسيده است. نيست؟´

چيزي که الان ميگويم را يک چند دور بجو و سپس تف کن! بنگر! پانصد ميليون عرب و پنج ميليون يهودي.
اين همه کشورهاي ها عربي همانند يک زمين فوتبال و يک اسراييل مانند قوطي خميردندان در وسط زمين.
و اکنون هم همان عربها سوگند ميخورند که اگر يهوديها نصف آن قوطي خميردندان را بدهند، سازش برقرار ميشود و همه با هم دوست ميشوند.

چقدر جالب، گفته هاي پرباري ميتوان شنيد!

ولي ببخشيد! پس سرنوشت آن بخش از جنگ چه شد که مربوط به از بين بردن اسرائيل از روي نقشه و آن خواست و فرياد هميشگي گوياي خشونت که ميخواستند يهودي ها را قرق در دنياي خون کنند.

براي مقايسه باز بد نيست، مجسم کن! تعداد پانصد ميليون عرب و پنج ميليون يهودي.

پرسش!

آيا براستي حتا ميتواني تصور کني که يک يهودي يک با کمربند ديناميت خود را در ميان مردم منفجر کند؟
گمان نميکنم…

و يا اينکه در روز مرگ انسانهاي بيگناه رقص و پايکوبي از شدت شادماني کند؟
اصلا نه!

يا اينکه تلاش در باوراندن مردمان به باورهاي فاجعه برانگيز و دروغين خود کند که عربها از خون بچه نان ميپزند؟ غير ممکن است.

شما چگونه ميانديشيد؟ آيا فلسطيني هايي موجودند؟

اين نوشتا بخشي از يک نوشتار از کمدين «Larry Miller»

بانام «The intifada and its defendere» ميباشد، که برگردان کرده ام.

Larry Miller, contributing humorist

البته بغیر از صحبتهای اقای miller  من فکر می کنم این بحث که حق با اسرائیل است یا فلسطین، یکی از جالب ترین بحث ها برای ما ایرانی ها باشه؛چون مدت زیادیه که ثروت های ملی ما رو صرف کمک به فلسطینی ها کرده اند.

همان طور که همه می دانید ما در ایران هر روزه با موج تبلیغات علیه اسرائیل مواجه هستیم و حتی یک نظر هم در موافقت با اسرائیل نمی شنویم.این تبلیغات یک طرفه باعث شده است که حقیقتی که در پس این موضوع نهفته است پوشیده بماند؛زیرا لازم است برای دریافتن حقیقت، هم سخنان موافق شنیده شوند و هم سخنان مخالف.

بالاخره در اینجا چون آزادی بیان وجود داره، هم می تونیم نظرات موافق رو بشنویم، هم نظرات مخالف رو.من اطلاعاتی رو که راجع به این موضوع دارم، در زیر می یارم تا بعدا در استدلال ها استفاده شوند:
سرزمین فلسطین بین سال های 1517 تا جنگ جهانی اول، توسط دولت عثمانی اداره می شد (یعنی اصلا کشوری به نام فلسطین وجود خارجی نداشته)و از آن پس تحت قیمومت انگلیس درآمد.

از اواخر قرن نوزدهم با اوج گیری نهضت صهیونیسم و گسترش موج مهاجرت یهودیان به فلسطین، نسبت جمعیت یهودیان رو به افزایش گذاشت و از 5% در سال 1880 به 33% کل جمعیت در سال 1947 رسید.

در پی تشدید اختلافات و درگیری ها میان اعراب و صهیونیست ها، طرحی در سازمان ملل به تصویب رسید که به موجب آن سرزمین فلسطین به دو قسمت یهودی و عرب نشین تقسیم می شد.

طبق این طرح 47/56% از کل اراضی فلسطین به یهودیان و بقیه به اعراب واگذار می گردید.

در سال 1948، یک روز پس از خروج نیروهای انگلیسی، دولت اسرائیل، اعلام موجودیت نمود و طی مدت کوتاهی 78% از خاک فلسطین را به اشغال خود درآورد.

در اثر فقدان یک موجودیت ملی فلسطینی، اداره ی نوار غزه به مصر و کرانه ی باختری به اردن واگذار گردید که این مناطق نیز در سال 1967 به اشغال اسرائیل درآمد.
سرزمین فلسطین، حدود 27000 کیلومتر مربع وسعت(صد و چهل و پنجمین کشور جهان است)و 7599000 نفر جمعیت(هشتاد و نهمین کشور جهان است)دارد.
طی سال های اخیر، اسرائیل پذیرفته است که به کرانه ی غربی و نوار غزه (با 6257 کیلومتر مربع وسعت و 2213000 نفر جمعیت)که اکثریت مطلق ساکنان آن را فلسطینیان تشکیل می دهند، خودمختاری محدود اعطا کند.
اگرچه سازمان آزادی بخش فلسطین(ساف)با امضای توافق نامه ی اسلو، این امر را پذیرفته است، اما در سرزمین های اشغالی، اعتراضات زیادی علیه این توافق نامه ابراز شده و در عین حال بیشتر مفاد توافق نامه نیز در زمان بندی آن اجرا نشده یا به صورت ناقص اجرا شده است.
منبع:کتاب اطلس کامل گیتا شناسی (صفحه ی 22)

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.